|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
۲۷ سال پيش در چنين روزى
آغاز علنى مرحله نظامى سازمان ، پيامدهاى فورى مختلفى به همراه داشت: تنفر عميق مردم از اين حركت و توقع آنها از دولت در سركوب قاطع منافقين، برخوردمحكم وترديدناپذير مقامات قضايى ، كميته و سپاه كه متناسب با افكار عمومى عمل كردند ، چنان ضربه اى به سازمان زد كه به هيچ عنوان تصورش را نمى كرد. درگيرى هاى پراكنده مسلحانه و اقدام به بمب گذارى و آمادگى براى ترورهاى گسترده توسط سازمان از فرداى سى ام خرداد آغاز شد. روز دوم تيرماه يك بمب در سالن راه آهن قم در لحظه پياده و سوار شدن مسافرين منفجر گرديد و ۷ شهيد و بيش از ۵۰ زخمى به جاى گذاشت. روز سوم تير با هوشيارى مردم يك بمب قوى در جنب يك هنرستان دخترانه در تهران كشف و خنثى مى شود. روز جمعه پنجم تير انتخابات مياندوره اى مجلس شوراى اسلامى در ۱۹ شهر كشور برگزار شد و حضور گسترده مردم در نمازهاى جمعه در آن روز با تظاهرات و شعارهاى گروه هاى مختلف مردم در مخالفت با بنى صدر و سازمان همراه بود. آيت الله خامنه اى امام جمعه تهران در سخنان خود ضمن ارائه تحليلى از عملكرد سازمان خطاب به سران سازمان گفت: من سوابق و ضعف هاى آنها را مى دانم و خود آنها مى دانند كه ما به خوبى آنها رامى شناسيم. من مى گويم كه خودتان را در تاريخ رسوا كرديد وحرف هاى قبلى خود را تخطئه نموديد. . . شما اى مجاهدين خلق مقابله خود را با دولت وحكومت اسلامى به حساب مقابله با ارتجاع مى گذاريد. ارتجاع با منطق اسلام يا منطق كمونيسم ارتجاع در منطق اسلام يعنى ارتداد و شماها هستيد كه مرتجعيد. وى همچنين در سخنان خود جوانان و نوجوانان هوادار سازمان را به تفكر و توجه به واقعيات و پذيرش نصايح خيرخواهان فراخواند و آنان را از دنباله روى بدفرجام سران سازمان تحذير نمود. بعدها، سودابه سديف، مشاور بنى صدر پس از دستگيرى اعتراف كرد كه پس از عزل قانونى رييس جمهور و پنهان شدن او ، بنى صدر به رجوى پيام داد كه بايد شروع به زدن راس هاى حاكميت نظام جمهورى اسلامى نمود، چاره ديگرى نيست. حسين نواب صفوى يكى از رابط هاى اصلى بنى صدر و سازمان نيز بعد از بازداشت، به رغم اينكه تاكيد داشت كه بنى صدر براى مقابله با نظام بر بسيج مردم ، با ترديد تصريح كرد كه اين، نكته هم مطرح شد كه اگر نتوانيم مردم را بسيج كنيم ، بايد اينها را فلج كرد، يك چيزى در همين حدود، شايد گفت بايد سران را از بين برد . رييس جمهور معزول كه خود به دستاويزى براى شورش مسلحانه سازمان تبديل شده بود، با تاكيد يا در واقع اعلام موافقت خود با آغاز ترور مسئولان بلندپايه نظام جمهورى اسلامى، تسريع در اقدام برنامه ريزى شده قبلى سازمان را خواستار شده بود. روز ششم تيرماه با انفجار بمب كار گذاشته شده در ضبط صوت بزرگى كه روى تريبون سخنرانى آيت الله خامنه اى در مسجد اباذر تهران قرار داده شده بود، پروژه حذف رهبران اصلى جريان پيرو خط امام توسط سازمان كليد خورد. خوشبختانه امام جمعه محبوب تهران و نماينده امام در شورايعالى دفاع از اين سوءقصد كه مى توانست به فاجعه اى بزرگ منجر شود، بر اثر كامل عمل نكردن بمب، جان سالم به در برد ولى جراحات شديدى بر ايشان وارد گشت. براساس خبر منتشره در همان زمان ، آيت الله خامنه اى از نقطه بالاى كتف راست و بالاى ران سمت راست مجروح شد و استخوان ترقوه او شكست و چند رگ و عصب دست راست وى نيز قطع شده بود. مسجد اباذر تهران در يكى از جنوبى ترين مناطق واقع شده بود و آيت الله خامنه اى مدتى بود كه در آنجا پس از نماز ظهر و عصر برنامه هفتگى سخنرانى و پرسش و پاسخ برگزار مى كرد. هم زمان با انفجار بمب مزبور، بمبى نيز در ميدان انقلاب تهران منفجر شد و يك بمب هم در تقاطع خيابان ولى عصر(عج) و طالقانى پيش از انفجار كشف و خنثى گرديد. حضرت امام خمينى(ره) طى پيامى خطاب به آيت الله خامنه اى، ترور شخصيت هاى انقلاب را موجب افزايش قدرت مقاومت در صفوف فشرده ملت توصيف كرده ضمن اشاره تلويحى ولى روشن به مسئوليت منافقين در اين اقدام، در مورد ابعاد و آثار آن چنين نگاشت: اكنون دشمنان انقلاب به سوءقصد به شما كه از سلاله رسول اكرم(ص) وخاندان حسين بن على(ع)هستيد و جرمى جزخدمت به اسلام و كشور اسلامى نداريد و سربازى فداكار درجبهه جنگ و معلمى آموزنده در محراب وخطيبى توانا درجمعه وجماعات و راهنمايى دلسوز در صحنه انقلاب مى باشيد ، آن قدر از بينش سياسى بى نصيبند كه بى درنگ پس ازسخنان شما درمجلس و[نماز] جمعه وپيشگاه ملت به اين جنايت دست زدند و به كسى سوءقصد كردند كه آواى دعوت او به صلاح و سداد در گوش مسلمين جهان طنين انداز است. . . آيا با اين اعمال وحشيانه و جرايم ناشيانه وقت آن نرسيده است كه جوانان عزيز فريب خورده از دام خيانت اينان رهاشوند، و پدران و مادران ،جوانان عزيزخود را فداى اميال جنايتكاران نكنند و آنان را از شركت درجنايات آنان برحذر دارند. آيت الله بهشتى رييس ديوانعالى كشور ، محمدعلى رجايى نخست وزير ، مجلس شوراى اسلامى و ساير نهادهاى انقلابى و آقاى منتظرى در پيام هاى جداگانه اى ضمن محكوم كردن سوءقصد به آيت الله خامنه اى منافقين را به تلويح يا تصريح مسئول اين اقدام بر شمردند. اما سازمان رسما مسئوليت سوءقصد به آيت الله خامنه اى را برعهده نگرفت و حتى بر قسمتى از بدنه داخلى ضبط صوت انفجارى با ماژيك نوشته شده بود هديه گروه فرقان، و جزوه اى نيز با امضاى اين گروه درباره اين سوءقصد انتشار يافت. در حالى كه موسس و اعضاى اصلى اين گروه در سال ۵۸ و ۵۹ شناسايى و دستگير شده بودند و هيچ تشكيلاتى از اين گروه در سال ۱۳۶۰ در داخل كشور وجود نداشت كه قادر به انجام يك اقدام مسلحانه باشد. در برخى از اعلاميه ها و جزوات قبلى اين گروه از بنيانگذاران و ايدئولوژى سازمان تجليل اعلام حمايت شده بود و قرائن معدودى هم در مورد ارتباط تشكيلاتى سازمان با فرقان وجود داشته اما آشكار بود كه سازمان در همان آغاز عمليات تروريستى خود در تيرماه ۶۰ با طرح نام گروه فرقان و انتشار اطلاعيه جعلى به نام آن گروه ، كوشيد تا هم چهره تروريستى خود را پنهان كند و هم علاوه بر انحراف افكار عمومى ، مسئولان امنيتى و انتظامى را نيز گمراه نمايد. معاون وقت دادستان انقلاب در خاطرات خود تصريح كرده است كه جواد قديرى يكى از طراحان مهم انفجار مسجد اباذر بود. وى كه نام كاملش محمدجواد قديرى مدرس است و از اعضاى قديمى و سازمان و نفوذى در كميته انقلاب مستقر در اداره دوم ستاد ارتش بود، بعداز سوءقصد نافرجام به آيت الله خامنه اى متوارى شد و از كشور گريخت و در سال ، ۱۳۶۴ نام قديرى در ليست شوراى مركزى به عنوان عضو مركزيت سازمان درج گرديد. در همان زمان در اغلب خبرهاى مطبوعات و واكنش هاى اقشار مختلف مردم و گروه هاى سياسى ، بدون كمترين ترديدى ، سازمان مسئول انفجار مسجد اباذر معرفى و شناخته مى شد. بعدها نيز در بيانيه وزارت خارجه آمريكا درباره سازمان ، مجروح شدن آيت الله خامنه اى يكى از مجموعه اقدامات تروريستى سازمان خوانده شد. سازمان نيز در نفى اين واقعيت مجددا اعلام نمود كه سوءقصد به آيت الله خامنه اى قبل از شروع مبارزه مسلحانه مجاهدين توسط گروه فرقان انجام شده كه هيچ ربطى به مجاهدين نداشت .كاملا آشكار است كه سازمان بنا به دلايل سياسى ، حقوقى و تبليغاتى ، به رغم پذيرش رسمى مسئوليت بسيارى از اقدامات تروريستى بعدى خود ، همچنان مايل و قادر نيست كه به نقش خود در انفجار ششم تير اعتراف نمايد. خبرگزارى فارس
|
|
|
|
|
بشكست اگر دل من
مطلبى كه پيش روى خوانندگان جوان گشوده شده ،روايتى است ازنشست يادمان ۶تير كه دو سال پيش همزمان با بيست و ششمين سالگرد سوء قصد به حضرت آيت الله خامنه اى، رهبر فرزانه انقلاب، براى نخستين بار با حضورجمعى از محافظان و اعضاى تيم پزشكى ايشان در سال ۱۳۶۰ در بيت معظم له،برگزارگرديد. در اين مراسم كه نزديك به ۴ ساعت به طول انجاميد، آقايان خسروى وفا، حاجى باشى، جبارى، جواديان، پناهى و حياتى از محافظان قديمى رهبر انقلاب، به همراه ۳ نفر از تيم پزشكى ايشان - دكتر ميلانى، دكتر زرگر و دكتر منافى - به مرور خاطرات خود از ششم تير ۱۳۶۰ پرداختند. آنچه مى خوانيد روايتى است كوتاه از اين نشست. - اصلا اون روز مسجد يه جور ديگه بود. . . ! - راست مى گه مثل هميشه نبود، هفته قبل هم كه برنامه لغو شد، اومده بوديم اما اينطورى نبود! - توى حياط يه جايى واسه ضبط صوت ها درست كرده بوديم. - نماز ظهر كه تموم شد، آقا رفتن پشت تريبون. - سوال ها هم خيلى تند و بعضا بى ربط بود. . . - پرسيده بودن شما داماد وزير گرفتى و فلان قدر مهر دخترت كردى. - آقا اول كمى درباره شايعات عليه شهيد مظلوم بهشتى صحبت كرد و بعد هم اشاره كرد كه من اصلا دختر ندارم . - من ديدم يه نفر با موهاى وزوزى داره با يه ضبط صوت به سمت تريبون مياد. - نه يه نفر نبود! ضبط رو دست به دست دادن تا كسى شك نكنه! - منم فكر كردم ضبط بچه هاى خود مسجده ديگه شك نكردم چرا اين ضبط مثل بقيه توى حياط نيست! - ولى نفر آخر، از خودشون بود! - آره! آره! چون دقيقا ضبط رو گذاشت رو به آقا و سمت چپ درست مقابل قلب ايشون! - من همينطورى رفتم به ضبط يه سرى بزنم! كمى زير و بمش را نگاه كردم و بعد ناخودآگاه جاشو عوض كردم، گذاشتم سمت راست، كنار ميكروفن، كمى با فاصله تر از آقا! - يكدفعه ميكروفن شروع كرد به سوت كشيدن... ! - آقا برگشتن گفتن: اين صدا را درست كنيد يا اصلا خاموش كنيد. - منبرى ها اين جور مواقع كمى عقب و جلو مى شن تا بلكه صدا درست بشه! - من روبروى آقا، كنار در شبستان ايستاده بودم، آقا كمى به عقب و سمت چپ رفتند كه يكدفعه. . . - يه صداى عجيبى توى شبستان پيچيد. . . - اول فكر كردم، تير اندازى شده. . . - سريع اسلحه ام رو درآوردم. . . تا برگشتم ديدم. . . و اشك، چنان سر مى خورد توى صورتش كه هر چه قدر هم لبش را بگزد نمى تواند كنترلش كند... سرش را تكان مى دهد و به حاجى باشى نگاه مى كند، او هم سرش را انداخته پائين و با دست اشك هايش را مى چيند. پناهى به دادش مى رسد و ادامه مى دهد: - مردم اول روى زمين دراز كشيدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند، من اسلحه ام را از ضامن خارج كرده بودم، تا برگشتم سمت جايگاه ديدم - بغضش را فرو مى خورد - آقا از سمت چپ به پهلو افتاده اند روى زمين داد زدم: حسين !آقا. . . تا برسم بالاى سر آقا ،حسين جبارى تنهايى آقا را بلند كرده بود و به سمت در مى رفت. . . جواديان كه هنوز صورت گردش سرخ سرخ است، فقط سرش را به طرفين تكان مى دهد و حتى چشم هايش را هم از ما مى دزدد. حياتى اما ماجرا را اينگونه ادامه مى دهد: - هرطور بود راه را باز كرديم و خودم برگشتم پشت تريبون، ضبط صوت مثل يك دفتر !۴۰برگ از وسط باز شده بود. با ماژيك قرمز هم روى جداره داخلى اش نوشته بودند: اولين عيدى گروه فرقان به جمهورى اسلامى - به هر ترتيبى بود آقا را سوار ماشين كرديم. يك بليزر سفيد. با سرعت از بين جمعيت كنده شديم و راه افتاديم. توى راه يك لحظه آقا به هوش آمدند. نگاهى به چهره من كردند و از هوش رفتند. بعد ها پرسيدم آن لحظه چه چيزى احساس كردين، گفتند: دو چيز! يكى اينكه ماشين داشت پرواز مى كرد و ديگر اينكه سرم روى پاى كسى بود. . . حاجى باشى يكدفعه نگاهش را از زمين مى كند و بلندتر مى گويد: توى ماشين همه اش به اين فكر بودم كه اگر اتفاقى بيافته، مردم به ما چى مى گن ! و دوباره باران، حرف هايش را خيس مى كند. جواديان ادامه مى دهد: از جلوى يك درمانگاه گذشتيم كه گفتم: حسين! برگرد. . . درمانگاه. . . پنج نفرى وارد درمانگاه شديم، همه هول برشان داشته بود، يك نفر غرق خون توى آغوش جبارى، ۳ نفر هم با لباس خونى و اسلحه دنبالش. . . اولين دكترى كه آمد و نبض آقا را گرفت، بى معطلى گفت: ديگه كار از كار گذشته و رفت. . . پرستارى جلو آمد و گفت: ببرينش بيمارستان بهارلو پل جواديه به سرعت دويديم سمت ماشين. پرستار هم همراهمان شد، با يك كپسول اكسيژن كه توى ماشين نمى رفت و بچه ها روى ركاب در عقب گرفتنش تا بريم بيمارستان بهارلو. . . توى مسير بى سيم را برداشتم : حافظ هفت! مركز. . . مركز! موقعيت پنجاه - پنجاه. . . (پنجاه - پنجاه موقعيت آماده باش بود) بعد گفتم: مركز! حافظ هفت مجروح شده دوباره همه با هم ساكت شدند. . . انگار همين ديروز بوده، همين ديروز كه از توى ماشين اعلام مى كنند به دكتر فياض بخش، دكتر زرگر و. . . بگوييد از مجلس خودشان را برسانند، بيمارستان بهارلو. ماشين از در عقب بيمارستان وارد محوطه مى شود. برانكارد مى آورند. آقا را مى رسانند پشت در اتاق عمل. دكترى كه از اتاق عمل بيرون مى آيد نبض را مى گيرد و با اطمينان مى گويد: تمام كرده! اما. . . اما دكتر فاضل كه آن روز اتفاقى و براى مشاوره يكى از بيماران در بيمارستان بهارلو حضور داشته، خودش را به اتاق عمل مى رساند و دستور آماده سازى اتاق عمل را مى دهد. - شهيد بهشتى به من خبر داد. تازه رسيده بودم منزل. پيكانم را سوار شدم و راه افتادم. به محض رسيدن، دكتر محجوبى گفت نگران نباش، خون را بند آوردم و من آماده شدم براى جراحى. دكتر زرگر ادامه مى دهد: رگ پيوندى مى خواستيم، پاى راست را شكافتيم. رگ دست راست و شبكه عصبى اش كاملا متلاشى شده بود. فقط توانستيم كمى جلوى خونريزى را بگيريم و كمى هم پانسمان كنيم. تصميم بر اين شد كه آقا را ببريم بيمارستان قلب. دكتر ميلانى هم كه مثل دكتر زرگر تمام موهاى سرش سفيد شده، غرق روزهاى تلخ دهه ۶۰ شده است، آرام و با تامل تعريف مى كند: - جراحت خيلى سنگين بود، سمت راست بدن پر از تركش و قطعات ضبط صوت بود، حتى يكى از تركش ها زير گلوى آقا جا خوش كرده بود. قسمتى از سينه ايشان كاملا سوخته بود! يكى دو تا از دنده ها هم شكسته بود. دست راست هم كاملا از كار افتاده بود و از شدت ضربه ورم كرده بود. استخوان هاى كتف و سينه كاملا ديده مى شد. ۳۷ واحد خونى و فرآورده هاى خونى به آقا زده بودند كه خود اين تعداد، واكنش هاى انعقادى را مختل مى كرد. . . دو سه بار نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شديم پانسمان را باز كنيم و دوباره رگ ها را مسدود كنيم. . . خيلى عجيب بود، انگار هيچ چيز به اراده ما نبود. . . و دكتر منافى چشم هايش را روى هم مى گذارد و آن روزها را اينگونه از پشت پرچين خاطرات ماندگارش بيرون مى ريزد: مردم بيرون بيمارستان صف كشيده بودند براى اهداى خون. راديو هم اعلام كرده بود جراحت به قلب آقا رسيده، عده اى توى محوطه جلوى اورژانس ايستاده بودند و مى گفتند مى خواهيم قلبمان را بدهيم. . . با هلى كوپتر، آقا را رسانديم بيمارستان قلب. لوله تنفس داشتند و تا بيمارستان دو بار مونيتور وضعيت نبض، خط ممتد را نشان داد. . . عمل جراحى ۳ ساعت طول كشيد و آقا به بخش آى سى يو منتقل شدند. شب براى چند لحظه به هوش آمدند. . . كاغذ خواستند تا چيزى بنويسند. . . كاغذ كه داديم با دست چپ و خيلى آرام و با دقت چند كلمه را به زحمت كنار هم چيدند: - همراهان من چطورند؟ چند روز بعد كه ديگر مطمئن شده بوديم، دست راست كاملا از كار افتاده است، از تلويزيون آمدند تا گزارش تهيه كنند، يك ساعتى معطل شدند تا آقا به هوش بيايند، وقتى پرسيدند كه حالتان چطور است اين پاسخ را گرفتند: بشكست اگر دل من به فداى چشم مستت / سر خم مى سلامت، شكند اگر سبويى و حالا كه ۲۵ سال از آن روز تلخ گذشته، شايد شيرينى عيدى گروهك فرقان بيشتر خودش را نشان مى دهد كه به قول خسروى وفا هر وقت در حزب جلسه بود، آقا آخرين نفرى بود كه از حزب خارج مى شد و فرداى آن روز هفتم تير بود. . . حالا شايد بهتر بشود فهميد چرا سال هاست ضربان قلب اين مردم مى گويد: دست خدا بر سر ماست. . . اين دست، رنگ خدا را ديده و طعم بهشت را چشيده، سوغات يك سفر غيبى به آن سوى ابرهاست كه پيش رهبر مانده تا به قول دكتر ميلانى: با دست موعود بيعت كند. . . صداى اذان يعنى شوق پرواز در آسمان آبى نماز. خودمان را به نمازخانه مى رسانيم، اين گروه آشناى قديمى، صف اول و دوم نماز مى ايستند. . . رهبر كه مى آيد مثل پروانه هاى حرم رضوى كه در بهار گرد زائر حضرتش بى قرارى مى كنند، دور آقا حلقه مى زنند. دكتر ميلانى زودتر از باقى خودش را به آقا مى رساند و همينطور كه با چشم خيس به دست آقا خيره شده، دست رهبر را مى بوسد و غرق آن نگاه پدرانه مى شود. . . و چه خنده شيرينى بر لب هاى رهبر نقش بسته، خيلى وقت بود اين جمع سال هاى جوانى را يكجا نديده بود. . . چه غافلگيرى لذت بخشى.
|
|
|
|
|
آن دو دقيقه سرنوشت ساز
دكترها گفتند اگر دو دقيقه دير رسيده بوديد. . . مرور لحظات سرنوشت ساز و حياتى پس از ترور رهبر انقلاب در سال ۱۳۶۰ از زبان يكى از اعضاى تيم حفاظت ايشان در آن دوران، مملو از خاطرات و اتفاقاتى است كه كمتر به آن پرداخته شده است. به گزارش فارس، در روز ۶ تير ماه ،۱۳۶۰ حضرت آيت الله خامنه اى كه نمايندگى امام در شوراى عالى دفاع و نيز امامت جمعه تهران را بر عهده داشتند در مسجد ابوذر تهران جهت سخنرانى و پاسخ به سوالات مردمى طبق روال هر هفته پشت تريبون قرار گرفتند، اما پس از سپرى شدن ۱۰ دقيقه انفجار ضبط صوت بمب گذارى شده موجب جراحت ايشان شد، با توجه به نزديكى سالگرد اين حادثه به گفتگو با حسين جبارى عضو تيم حفاظت ايشان در آن زمان نشستيم كه در پى مى آيد. اولين بمباران دشمن يكى از چيزهايى كه كمتر به آن پرداخته شده، مساله حضور مقام معظم رهبرى در ابتداى جنگ تحميلى است. ايشان جزو اولين افرادى هستند كه از لحظات اوليه وارد مسائل جنگ شده اند. روزى كه فرودگاه مهرآباد تهران بمباران شد، ما به همراه حضرت آقا براى برنامه سخنرانى در منطقه جنوب فرودگاه حضور داشتيم، وقتى هواپيماهاى عراقى ارتفاع خود را براى بمباران فرودگاه كم مى كردند ما از نزديك شاهد بوديم زمانى كه سخنرانى مقام معظم رهبرى به اتمام رسيد، ايشان با توجه به اينكه نماينده امام در شوراى عالى دفاع بودند به سرعت به سمت ستاد مشترك حركت كرديم و بدين ترتيب ايشان جزو افراد اوليه اى بودند كه از همان لحظات اول وارد مسائل جنگ شدند و گزارش جنگ را همان شب خدمت حضرت امام(ره) دادند. حضور آقا در اولين تيم شناسايى مناطق جنگى آقا به عنوان نماينده امام در شوراى عالى دفاع در همان روز اول جنگ گزارشى را تهيه و به خدمت امام (ره) ارائه كردند و از امام راحل براى حضور در جبهه هاى نبرد حق عليه باطل اجازه گرفتند. با توجه به نزديكى شهيد مصطفى چمران با رهبر معظم انقلاب براى حضور در جبهه ها شهيد چمران نيز همراه آقا بودند، البته اين نكته قابل توجه است كه پس از كسب اجازه از امام (ره) براى حضور در جبهه ها، حضرت آقا همان شب قصد عزيمت به جبهه را داشتند كه شهيد چمران پيشنهاد دادند كه تا صبح ايشان صبر كنند تا به همراه خود بتوانند تعدادى نيرو ببرند. همان روزى كه حضرت آقا به اهواز رسيدند، شبش براى شناسايى مناطق جنگى به همراه شهيد چمران رفتند، در واقع ايشان در اولين تيم شناسايى مناطق جنگى به همراه تعدادى از همراهان حضور داشتند. هم رزمنده، هم روحانى با توجه به اينكه حضرت آقا نماينده امام در شوراى عالى دفاع و امام جمعه تهران بودند، ايشان به دليل حجم كارى لباس رزمندگان اسلام را در زير لباس روحانيت بر تن داشتند و براى ارائه گزارش وضعيت جبهه ها با همان لباس نظامى و روحانى خدمت امام مى رسيدند. آقا نقل مى كردند كه امام راحل از اين موضوع خيلى خوشحال بودند كه ايشان به عنوان يك روحانى هم در كسوت رزمنده و هم روحانى در صحنه حضور دارند و مى گفتند، ايشان هم رزمنده و هم روحانى خوبى هستند. حضور شبانه روزى در جبهه ها معمولا بعد از اتمام سخنرانى در روز شنبه ما از همان جا مستقيم به سمت فرودگاه براى عزيمت به جبهه ها حركت مى كرديم و بعد از ظهر پنج شنبه نيز از جبهه ها مراجعت مى كرديم، در مواقعى بود كه جمعه صبح به تهران برمى گشتيم و مستقيم به نماز جمعه مى رفتيم. ورود به مركز مهمات منافقين مقام معظم رهبرى يكى از كسانى بود كه براى انقلاب خيلى مثمر ثمر بودند، در آن برهه از زمان منافقين در تهران فعال بودند و حضرت آقا به نوعى مى خواستند جلوى هجمه آنها را بگيرند و پاسخى به فعاليت هاى آنان بدهند. بهترين جايى كه حضرت آقا مى توانست تاثيرگذارى زيادى داشته باشند دانشگاه تهران بود، در آن زمان دانشگاه تهران مركز فعاليت نظامى و فرهنگى منافقين بود، شايد در آن زمان بعضى بزرگان با اين كار مخالفت كرده باشند زيرا در آن زمان دانشگاه تهران مركز مهمات منافقين و در واقع ستاد نظامى اين گروه بود. بالاخره ايشان جلسات سخنرانى و پاسخ به سوالات را شنبه ها همراه با نماز ظهر و عصر در دانشگاه تهران شروع كردند و بعد از حدود ۱۰ جلسه براى ادامه جلسات سخنرانى به مسجد حاج ابوالفتح خان در ميدان قيام رفتيم و با توجه به حضور اقشار مختلف اعم از دانشجو، طلبه و كاسب در اين مسجد جلسات سخنرانى در آنجا پى گرفته شد. شنيدن صداى انفجار و پيكر غرق خون آقا طبق روال هميشگى شنبه ۶ تير بعد از خواندن نماز ظهر و عصر در مسجد ابوذر آقا مباحث خود را پى گرفتند، در سال ۱۳۶۰ اوج فعاليت هاى نظامى منافقين بود و با توجه به حضور شبانه روزى ما به همراه حضرت آقا در جبهه ها، براى چك محل سخنرانى آقا در مسجد ابوذر از سپاه نيرو خواستيم وليكن به دليل خنثى سازى فعاليت منافقين توسط آنها، نيرو براى چك نداشتند، من خودم قبل از سخنرانى آقا ضبط صوت را كامل باز و روشن كردم و كارهاى عرف در رابطه با چك را انجام دادم، البته اگر نيرو هم از سپاه حفاظت مى آمد بيشتر از كارهايى كه بنده انجام دادم كارى نمى كرد. من تنها كارى كه كردم بعد از چك، ضبط را بالاى تريبون سمت راست يعنى دورترين جاى ممكن گذاشتم. ۱۰ دقيقه از سخنرانى حضرت آقا مى گذشت، محسن جواديان و جواد پناهى از ديگر همكاران بنده در نزديكى آقا ايستاده بودند و من هم روبروى آقا نشسته بودم. ناگهان صداى انفجارى را شنيدم، اسلحه خود را كشيدم، مشاهده كردم هيچ كس ايستاده نيست، رفتم جلو ديدم حضرت آقا روى زمين، غرق خون افتاده اند. جاسازى دقيق بمب من آن روز ۲۰ ساله بودم با عنايت خداوند توانستم آقا را روى دست بلند كنم و تا وسط مسجد بياورم، جواديان و پناهى به كمكم آمدند، بمب به شكلى طراحى و جاسازى شده بود كه فقط به قلب آقا آسيب بزند. بچه هاى بسيج مسجد جلوى خروج افراد حاضر را از مسجد گرفتند تا عوامل بمب گذارى اگر هنوز حضور دارند را شناسايى كنند. ماشين بليزرى كه با كمك بچه هاى محلمان ضد گلوله كرده بودم را آوردم و آقا را براى رساندن به بيمارستان داخل ماشين گذاشتيم. احساسم اين بود قلب آقا آسيب ديده در طول مسير به خيابان قزوين رسيدم داخل كلينيكى كه آنجا بود، رفتيم با مشاهده وضعيت آقا، آنها گفتند امكانات نداريم و بايد به بيمارستان برويد، ما فقط يك كپسول اكسيژن و پرستار با خود آورديم، چون كپسول در ماشين جا نمى شد، جواديان و پناهى جلوى ماشين كپسول اكسيژن را از بيرون نگه داشته بودند. آقا بى هوش بود و من احساسم اين بود كه به قلب ايشان آسيب رسيده است. آن زمان شبكه بى سيم بين سپاه، ارتش، شهربانى، و كميته به صورت مشترك وجود داشت و من با برقرارى ارتباط در سيستم بى سيم درخواست آمبولانس از سپاه تهران، نيروى كمكى و تماس سريع با دكتر فياض بخش، زرگر و منافى براى آمدن به بيمارستان بهارلو را كردم و در طول مسير به صورت ورود ممنوع حركت مى كرديم و كيلومتر شمار ماشين سرعت خيلى زيادى را نشان مى داد. يكى ديگر از الطاف خداوند اين بود كه وقتى رسيديم بيمارستان با توجه به عملى كه همان موقع تمام شده بود، اتاق عمل آماده و دكتر فياض بخش، زرگر و منافى رسيده بودند. آقا را فورا به اتاق عمل بردند و ايشان ۴ ساعت در اتاق عمل بودند، بعد از عمل دكترها گفتند اگر دو دقيقه دير رسيده بوديد، چون خون بدن رو به اتمام بود امكان ادامه حيات از بين مى رفت. تجمع براى اهداى قلب با توجه به اينكه در بى سيم اعلام شده بود كه به قلب حضرت آقا آسيب رسيده، مردم در ميدان راه آهن تجمع زيادى كرده بود و راه ها كاملا مسدود شده بود. مردم به خاطر عشقى كه به روحانيت و حضرت آقا داشتند، آمده بودند قلب خود را اهداء كنند و مى گفتند قلب ما را به آقا بدهيد. پرواز دو هلى كوپتر براى انتقال آقا بعد از عمل رگ گيرى حضرت آقا بايد به بيمارستان قلب تهران منتقل مى شد، به علت تجمع زياد مردم انتقال به وسيله ماشين ممكن نبود و يك هلى كوپتر در وسط ميدان راه آهن نشست و ما يك نفر را به همراه برانكارد خونى به سمت هلى كوپتر برديم تا مردم منطقه را ترك كنند و با هلى كوپتر ديگرى آقا را انتقال دهيم. موقع بلند شدن هلى كوپتر مردم پايه هاى آن را گرفته بودند و هلى كوپتر با سختى زياد از جاى خود بلند شد. بعد از ۲ يا۳ ساعت كه با اعلام مسوولين تمامى راه هاى منتهى به بيمارستان بسته شد و جمعيت متفرق شده بودند آقا به بيمارستان قلب منتقل شدند. استراحت ۱۵ روزه در منزل آقا حضرت آقا محافظان را مانند بچه هاى خود مى دانستند، قبل از جنگ با توجه به تصادفى كه كردم، پايم شكست و ۱۵ روز استراحت كردم و عين آن ۱۵ روز را در منزل آقا بودم و صبحانه، ناهار و شام را نيز با آقا صرف مى كردم و صبحانه و ناهار را خانواده ايشان مى آوردند. مراجعات در طول هفته زياد و محل ملاقات ها هم منزل آقا بود، در مواقعى ميهمان ها براى صرف غذا مى ماندند، مقام معظم رهبرى طبع ساده اى دارند و غذاى ما هم همانند آقا آش، سيب زمينى و تخم مرغ بود وليكن مهمان ها فكر مى كردند پشت بندى است و آقا مى گفتند، فقط همين است اگر مى خواهيد، ميل كنيد. بچه هاى من چه شدند روزى كه آقا به هوش آمدند به دليل اينكه نمى توانستند حرف بزنند اولين چيزى را كه روى كاغذ نوشتند، اين بود كه بچه ها چى شدند و از بچه ها منظورشان محافظان بود، من به دليل اينكه روحيه نداشتم آقا را در آن حالت ببينم، بيرون اتاق آقا در بيمارستان مى ايستادم، دكتر منافى به آقا گفته بودند، بچه ها خوبند و آقا گفته بودند نه بيايند تا ببينمشان، آقا با ديدن ما كه همه سالم بوديم خيلى خوشحال شدند. آقا در آن زمان نگران عدم حضور شهيد بهشتى در بيمارستان بودند و به دليل اينكه آقا از شهادت آيت الله بهشتى و يارانش مطلع نشوند روزنامه و راديو در اختيار آقا گذاشته نمى شد. سيد احمد آقا و آقاى هاشمى گفتند يك جورى بايد به ايشان خبر بدهيم و آنها به آقا گفتند آيت الله بهشتى و يك عده اى زخمى شده اند و در روزهاى بعد به صورت كامل به ايشان گفتند كه در حزب جمهورى انفجار رخ داده است. انفجار بمب از الطاف خداوند بود با توجه به اينكه آقا عضو شوراى مركزى حزب جمهورى اسلامى بودند اگر براى ايشان اين حادثه رخ نمى داد، فرداى آن روز در جلسه حزب شركت مى كردند و جزو شهداى هفتم تير قرار مى گرفتند، اين حادثه گويى معجزه اى براى ذخيره سازى ايشان براى رهبرى و هدايت انقلاب اسلامى بود. خدمت رسانى مهمتر از درمان نكته حائز اهميت اين بود در زمان هايى هم كه دست آقا فيزيوتراپى مى شد، ايشان به مطالعه و كارهاى ديگر مشغول بود و از وقت بهترين استفاده را در جهت خدمت رسانى به مردم مى كرد. بارها شده بود فيزيوتراپ مى آمد و چند ساعت منتظر مى شد وليكن آقا به دليل حجم كارى بالا از او عذر خواهى مى كردند.
|
|
|
|
|