يكشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۷
۲۴ رجب ۱۴۲۹ - ۲۷ جولاى ۲۰۰۸ - سال هشتم - شماره ۲۶۴۵
دفاع مقدس
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
جستجو
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
ايران
جهان
اقتصادى
حوادث
ورزشى
فرهنگى
جوان ورزشى
جوان قرآنى
سراى ايرانى
جامعه
زندگى
بين الملل
دفاع مقدس
سلام جوان
آرشيو
تماس با ما
گفت وگو با عبدالحليم كاتب، نويسنده و روزنامه نگار عراقى
در بصره رديف نخل هاى كنار شط تنك و كم پشت، يادآور نخلستان هاى بزرگى است كه در روزگاران قديم عراق را تبديل كرده بود به اولين كشور خرماى جهان. نخلستان هاى كوفه براى ما شيعيان نامى آشنا است كه حضرت على (ع) را برايمان تداعى مى كند و تو نمى دانى كه يك درخت نخل چه ارزشى براى مردم ساكن در كنار نخلستان ها دارد. يك نخل صد سال طول مى كشد تا بارور شود و اين يك قرن چه بر صاحب نخل مى گذرد. پدرى مى كارد تا بچه و نوه هايش از آن بهره ببرند.در روزنامه الزمان بصره يك مقاله در مورد وضعيت نخلستان هاى عراق و فاجعه اى كه در اين دو برهه بر نخلستان ها رفته چاپ شده بود. از نويسنده و روزنامه نگارى به نام «عبدالحليم كاتب». به دفتر روزنامه الزمان بصره رفتيم، او را يافتيم و در باب جنگ عراق عليه ايران به گفت وگو نشستيم. حاصل پيش روى شماست، ديدگاه يك روزنامه نگار عراقى كه در جنگ شركت كرده و حرف هاى خواندنى بسيارى دارد. از تبليغات شديد صدام عليه ايران و اينكه با اين بمباران تبليغاتى حتى روى قشر فرهيخته عراق و روزنامه نگاران هم تاثير گذاشته است.
گفت وگو با چند تن از مجاهدان سپاه بدر
وقتى كه پا به بصره گذاشتيم و در كنار شط العرب در خانه فرماندار قديم شهر كه حالا به مقر سپاهيان بدر تبديل شده و نام حركت سيدالشهدا را بر پيشانى دارد، اقامت كرديم، با شيعيانى روبه رو شديم كه در تمام سال هاى وحشت و اختناق حاكم بر عراق و سلطه حزب بعث و صدام، صبورانه و غيرتمندانه مبارزه كرده بودند و هريك زخم هاى كهنه اى از آن روزگار بر پيكر و روح خود داشتند؛ مردانى كه نزديك ترين كسان خود را در اين نبرد نابرابر و مداوم از دست داده و سال ها زير شكنجه مزدوران حزب بعث مقاومت كرده و تاب آورده بودند.فرمانده آنها ابواحمد هنوز مى لنگيد، مردى درشت هيكل و مهربان با لبخند مداومى بر لب ها كه از صبح زود تا ديرهنگام به دنبال هماهنگ كردن امور مجاهدان عراقى و مردم شهر بود و در ميان اين مردان بودند افرادى مثل سيدجاسم موسوى كه اكنون ۳۰ سال سن دارد ولى به ۴۰ ساله ها مى ماند، تكيده و باوقار مردى كه با تمام خانواده درگير اين نبرد پنهان بوده و سال هاى جوانى را در زندان هاى مخوف صدام سر كرده است. كوتاه و آرام سخن مى گويد و بى احساس اما از خلال همين گفت وگوى خشك درمى يابيم كه بر آنها و خانواده هايشان چه گذشته است. فقط لحظه اى خود را جاى او بگذاريد. مردى كه براى نبرد با باطل بر ضد حاكم جور كشورش قيام كرده و در جنگ هشت ساله كمك هاى بسيارى به لشكريان اسلام، بسيجيان و سپاهيان ايرانى رسانده است.
گفت وگو با عبدالحليم كاتب، نويسنده و روزنامه نگار عراقى
برهنه ميان دو خط
در بصره رديف نخل هاى كنار شط تنك و كم پشت، يادآور نخلستان هاى بزرگى است كه در روزگاران قديم عراق را تبديل كرده بود به اولين كشور خرماى جهان. نخلستان هاى كوفه براى ما شيعيان نامى آشنا است كه حضرت على (ع) را برايمان تداعى مى كند و تو نمى دانى كه يك درخت نخل چه ارزشى براى مردم ساكن در كنار نخلستان ها دارد. يك نخل صد سال طول مى كشد تا بارور شود و اين يك قرن چه بر صاحب نخل مى گذرد. پدرى مى كارد تا بچه و نوه هايش از آن بهره ببرند.در روزنامه الزمان بصره يك مقاله در مورد وضعيت نخلستان هاى عراق و فاجعه اى كه در اين دو برهه بر نخلستان ها رفته چاپ شده بود. از نويسنده و روزنامه نگارى به نام «عبدالحليم كاتب». به دفتر روزنامه الزمان بصره رفتيم، او را يافتيم و در باب جنگ عراق عليه ايران به گفت وگو نشستيم. حاصل پيش روى شماست، ديدگاه يك روزنامه نگار عراقى كه در جنگ شركت كرده و حرف هاى خواندنى بسيارى دارد. از تبليغات شديد صدام عليه ايران و اينكه با اين بمباران تبليغاتى حتى روى قشر فرهيخته عراق و روزنامه نگاران هم تاثير گذاشته است.
محمدعلى آقاميرزايى



*از خودتان بگوييد؟
**من عبدالحليم كاتب، متولد ۱۹۵۱ نويسنده و روزنامه نگار هستم.
*چند سال است كه روزنامه نگارى مى كنيد؟
**زمان درازى است. از سال ۱۹۷۰ روزنامه نگارى را آغاز كردم و به شكل پراكنده در نشريات عراقى كار مى كردم و مطلب مى نوشتم اما از سال ۱۹۸۶ به شكل حرفه اى با ادبيات اين حرفه را ادامه دادم، با قصه نويسى.
*آيا در مورد جنگ قصه اى نوشته اى؟
**بله، از سال ۸۶ در يك هفته نامه به اسم «حراس الوطن» به شكل اجبارى براى گذراندن زندگى خودم قصه جنگ مى نوشتم. اين مجله به پشتيبانى وزارت دفاع رژيم بعث چاپ مى شد.
*در جنگ هم شركت داشتيد؟
**بله، در جنگ ايران و عراق به عنوان سرباز شركت داشتم، دقيقا از سال ۱۹۸۸ تا ،۱۹۹۸ يعنى تمام سال هاى جنگ.
*در كدام منطقه حضور داشتى؟
**در بصره، در منطقه الطيب نزديك العماره (شوش) خدمت مى كردم. من در پشتيبانى جنگ بودم، كارهايى مثل مهندسى برق انجام مى دادم و سمت نظامى نداشتم.
*آيا در ارتش عراق امور فرهنگى و يا معاونت فرهنگى وجود داشت؟
**در ارتش عراق گروه هاى فرهنگى و تبليغاتى به شكل سازماندهى وجود نداشت اما در داخل آن جلساتى برقرار مى شد به اسم «توجيه سياسى» كه مربوط به حزب بعث بود و ما حق شركت در آن جلسات و انجمن ها را نداشتيم؛ در يك اتاق افسران را جمع مى كردند و يك افسر آموزش ديده مى آمد و با آنها گفت وگو مى كرد و ديگران را در مورد موقعيت جنگ توجيه مى كرد.
*به دلخواه به جنگ رفتى يا مجبور شدى؟
**من دوران خدمت اجبارى را مى گذراندم و جبرا به جنگ رفته بودم.
*از آن زمان خاطره ماندگارى در ذهن دارى؟
**يكى از خاطرات دردناك آن دوره اين بود كه يكى از سربازان عراقى بر اثر موج گرفتگى عقلش را از دست داده بود، در يكى از عمليات هاى كوچك يكى از افسران بعثى او را خلع سلاح كرد و با ديگران جلو فرستاد تا با نيروهاى ايرانى مبارزه كند. خيلى دردناك بود. اين سرباز موج گرفته لخت شد و اسلحه كلاش يكى از سربازان زخمى را برداشت و كاملا عريان به هر دو سمت شليك مى كرد. تلوتلوخوران به دور خود مى چرخيد و به هر سو تير مى انداخت. به عنوان يك روزنامه نگار به شدت متاثر شدم. از آن افسر بعثى متنفر بودم. در ابتدا كسى به او توجه نمى كرد چرا كه فهميدند ديوانه شده اما بالاخره تير خورد و كشته شد. نفهميدم از كدام طرف او را زدند.
*چه زمانى بود؟
دقيقا تاريخش را به ياد ندارم. در ارتفاعات بين شوش و انديمشك بوديم. اصلا نمى فهميدم كه چرا آن افسر بعثى او را جلو فرستاد. هنوز هم وقتى به آن حادثه فكر مى كنم از بعثى ها متنفر مى شوم. آن سرباز همان جا ماند، شايد جنازه او تا آخرين روزهاى جنگ همان جا ماند.
*اولين روزى كه وارد خط مقدم شدى به كدام منطقه رفتى؟
**سال ۱۹۸۱ و در ابتداى جنگ به منطقه فاو اعزام شدم.
*چه ذهنيتى نسبت به جنگ و ايرانى ها داشتى؟
**با صراحت بگويم؟
*بله، خواهش مى كنم حقيقت را بگوييد، دلمان مى خواهد بدانيم آن زمان چه ذهنيتى نسبت به ايرانى ها داشتيد؟
**ما شديدا تحت تاثير تبليغات عراق و جهان عرب بوديم و تبليغات وسيع صدام در عراق سبب شده بود تا ما سربازان فكر كنيم كه ايرانى ها متجاوز هستند و بايد با آنها پيكار كنيم.
*خيلى از عراقى ها مخصوصا الان كه صدام شكست خورده هنگام صحبت با ما مى گويند كه ما اجبارا به جنگ رفتيم و قلبا راضى نبوديم ولى شما مى گوييد كه هميشه هم اينگونه نبوده.
**تمام مردم و ملت عراق بدون استثنا مجبور به جنگ شدند. در اين مورد هيچ شكى نيست. در تركيب خود ارتش، حتى افرادى كه تفنگ به دست گرفته بودند هم به اجبار عازم جنگ شده بودند. تعداد داوطلبان جنگ در ارتش عراق بسيار كم بود. حتى متولدين ۶۷ تا ۶۹ را به خدمت فراخوانده بودند. در عراق چند كميته تشكيل شده بود تا اگر كسى قصد كرد تا به عقب برگردد و از جنگ امتناع كند او را اعدام كنند. شدت تاثير تبليغات هم سبب مى شد تا مردم وادار به جنگ شوند و اين باعث مى شد كه اگرچه با اعتقاد صددرصد نمى جنگيدند اما ميلى در آنها ايجاد شده بود تا در جبهه بمانند.بين مردم عراق و ايران عموما رابطه محكم و طولانى وجود دارد. مثلا در شهر بصره، خيلى از خانواده هاى ايرانى ساكن بودند. اگر همسايه ما در بصره ايرانى بود او را غريبه و بيگانه نمى پنداشتيم و به شكل طبيعى با او معاشرت مى كرديم. مردم عراق و ايران هيچ مساله اى با هم نداشته و ندارند.
*در عمليات هايى كه عراق وارد خاك ايران مى شد هم شركت كرده اى؟
**نه، نبودم. در عمليات هاى اينچنينى شركت نداشتم. بعد از اشغال به آنجا مى رفتم. مثلا هنگام اشغال خرمشهر آنجا نبودم ولى بعدا آنجا رفتم.
*اسراى ايرانى را ديده بودى؟
**بله ديده بودم. معمولا بعد از عمليات ها تعدادى اسير ايرانى را مى ديديم.
*رفتار سربازان با اسراى ايرانى چگونه بود؟ خاطره اى داريد كه بازگو كنيد؟
**نه، خودم خاطره اى ندارم ولى در روزهاى آخر جنگ در منطقه الطيب، سربازان عراقى در تاريخ ۱۲/۷/۹۸ يكى از بچه هاى اطلاعاتى ايران را گرفتند و وقتى او را عقب آوردند او را ديدم. آدم محكم و خاصى بود. با وجود اينكه زخمى بود غرور خود را حفظ كرده و با صلابت رفتار مى كرد. معمولا شيعيان عراقى اسرا را آزار نمى دادند ولى وقتى پشت جبهه منتقل مى شدند توسط بعثى ها آزار مى ديدند.
*رفتار بعثى ها با اسراى ايرانى چگونه بود؟ مى دانستيد كه با آنها چگونه برخورد مى كنند؟
**بعثى ها پشت جبهه بيشتر بودند و اسرا را آنجا آزار مى دادند. آن روزها واقعا نمى دانستيم كه چه مى كردند ولى بعدها بعضى از سربازان تعريف مى كردند كه رفتار بعثى ها به شكلى بود كه گاه سربازان را هم تحت تاثير قرار مى داد و آنها را ناراحت مى كرد. بعثى ها خصوصا متعصب ها خون شيعيان عراقى را مباح مى دانند چه رسد به يك شيعه ايرانى. مى گفتند در نقل و انتقال اسرا، تعداد زيادى را در پشت يك كاميون ارتشى مى گذاشتند و در گرماى وحشتناك تابستان عراق برزنت روى كاميون مى كشيدند و كاملا مسدود مى كردند. سربازى تعريف مى كرد كه اسراى ايرانى هر كدام لب بر روزنى مى گذاشتند تا نفس بكشند و گاه وقت رسيدن به مقصد همه بى هوش و بى حال روى هم مى افتادند، به شكلى كه تعجب افسران بعثى برانگيخته مى شد كه چرا آنها خفه نشده اند. سربازان از اين موارد اطلاع پيدا مى كردند و گاه مخفيانه براى هم تعريف مى كردند.
*تاكنون اردوگاه هاى اسراى ايرانى را در عراق ديده اى؟
**نه، اردوگاه ها معمولا در مناطق سنى نشين در شمال غرب واقع شده بودند مثل موصل و رمادى.
*تا به حال اسير عراقى كه از ايران برگشته باشد را ديده اى؟ نظرشان راجع به اسارت چيست؟
**بله، خيلى از اسرا را ديدم. آنها مى گفتند كه در ايران رفتار بسيار خوبى با آنها شده است. كاملا از وضعيت رفتار در اسارت خود راضى بودند. بيشترين ناراحتى آنها از طرف بعثى هاى اردوگاه ها بوده و اينكه از خانواده و دوستان دور بوده اند. بيشترين شكايت آنها از خود عراقى ها بود. به هر حال اين طبيعى است كه اسارت براى هر كسى نامطلوب است حتى اگر در بهترين شرايط باشند ولى بعثى ها حتى در اردوگاه هاى ايران هم براى خود تشكل هايى درست كرده بودند و ديگر عراقى ها، خصوصا شيعيان را آزار مى دادند و تهديد مى كردند.
*چرا در مورد جنگ مى نويسى؟
**ما طرفدار حقيقت هستيم و هيچ چيز جز حقيقت را دنبال نمى كنيم. اين حقيقت به مردم ارتباط دارد و ما ناچاريم كه به خاطر مردم، خصوصا نسل آينده حقايق مربوط به جنگ را بفهميم و در مورد آن اطلاع پيدا كنيم و به آيندگان منتقل كنيم. زمان بهترين قاضى است و خيلى از مسائلى را كه براى ما وارونه جلوه داده شده بود روشن خواهد كرد؛ ما بايد به عنوان نشر فرهيخته اين كشور حقايق را براى بچه هايمان به ارث بگذاريم تا آنها اشتباهات نسل ما را تكرار نكنند. اين جنگ فراتر از همه جنگ هاى تاريخى بوده است و به همين علت براى ما اهميت بسيارى دارد.
*ما در جنگ ايران و عراق از ۱۷ مليت اسير گرفتيم، يعنى تمام اسراى ما عراقى نبودند، اسراى مصرى، لبنانى، كويتى، يمنى، سودانى، مراكشى، تونسى و... همه در ميان سربازان عراقى به چشم مى خوردند، اين به غير از اين بود كه تمام جهان به عراق تجهيزات نظامى داده بودند. واقعا شما به عنوان يك سرباز آيا فكر نمى كرديد كه در يك جنگ نابرابر و غيرمنصفانه شركت داشتيد؟
**آن روزها عراقى ها به شدت تحت تاثير صدام بودند. تبليغات شديد حتى در مدارس و ديگر اجتماع ها قدرت فكر كردن و سره را از ناسره تشخيص دادن را از ما گرفته بودند. اين روزها با سقوط صدام و برداشته شدن حايل ها و فشارها و افشاى برخى از مسائل مى فهميم كه ماهيت حزب بعث چه بوده و چه جناياتى را نسبت به ايرانى ها انجام داده است. آن روزها ما نمى دانستيم كه تمام جهان عرب به صدام يارى مى رسانند و به نوعى فكر مى كرديم كه حتى مظلوم هم واقع شده ايم.
صدام به شدت شهرها را كنترل مى كرد و حتى گسترش اطلاعات را در كنترل داشت. يعنى در زمان انتفاضه ۱۹۹۱ خيلى از شهرها از وضع ديگر نقاط بى اطلاع بودند و نمى دانستند كه در شهرهاى مجاور چه مى گذرد، واى به حال اطلاع از وضعيت يك كشور ديگر. حكومت مخوف و پليسى صدام مثل يك حكومت نظامى دايم بود. نمى توانستيم بدون اجازه ماموران حكومتى از شهرى به شهر ديگر تردد كنيم، همه جا سرباز و نيروهاى امنيتى وجود داشت و حتى اعضاى خانواده ها نيز از يكديگر هراس داشتند. در چنين وضعيتى تبليغات شديد صدام را هم در نظر بگيريد. به اين ترتيب شايد بتوانيد دريابيد كه چه بر مردم عراق رفته است. به شدت اين فكر را در عراقى ها تقويت كرده بودند كه جمهورى اسلامى ايران به همراه عده اى از عراقيان خودفروخته مى خواهند در نظام سياسى عراق دخالت كنند. حتى بعضى از راديوهاى بيگانه نيز اين اتهامات را مطرح مى كردند كه انقلاب ايران براى ساخت يك قدرت شيعه برتر در خاورميانه با افرادى مثل محمدباقر صدر فعاليت مى كنند و صدام براى جلوگيرى از سلطه ايرانيان بر اعراب تن به جنگ داده است.
*ما غيرمنصفانه متهم شده بوديم، در ايران تازه انقلاب شده بود و مردم شادمان از تغيير حكومت از سلطنت به جمهورى اسلامى درگير بازسازى و اعتلاى ايران بودند. حتى افرادى مثل محمدباقر صدر به واسطه انقلاب ايران متهم شد در حالى كه او وطن پرست بود و بر ضد ظلم مبارزه مى كرد. يعنى عراقى ها نمى دانستند كه اينها اتهام هاى واهى است و صدام به اين ترتيب دشمنان خود را از ميدان به در مى كرد؟
**اين درست است، امروز ما اين را فهميده ايم اما آن زمان همه دولت هاى خليج و اعراب و آمريكا از وقوع انقلاب در ايران وحشت زده شده بودند. به همين دليل عراق را تشويق به جنگ با ايران كردند و در اين ميان نقش كويت و عربستان در برقرارى جنگ از همه بيشتر بود.
امروز ما مى فهميم كه واقعا صدام متجاوز بود. براى همين اكثر شيعيان مى گويند كه در جنگ با ايران شركت نداشته اند و عموم مردم عراق از اينكه به ايران حمله كرده اند شرمنده اند و ما فهميده ايم كه ايرانى ها با دست خالى و بدون تسليحاتى كه ما فكر مى كرديم دارند با كمترين امكانات مقاومت كرده اند و در برابر متجاوز دست به دفاع زده اند.
*از اينكه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد سپاسگزارم.
گفت وگو با چند تن از مجاهدان سپاه بدر
يادهايى پشت ميله هاى درد
وقتى كه پا به بصره گذاشتيم و در كنار شط العرب در خانه فرماندار قديم شهر كه حالا به مقر سپاهيان بدر تبديل شده و نام حركت سيدالشهدا را بر پيشانى دارد، اقامت كرديم، با شيعيانى روبه رو شديم كه در تمام سال هاى وحشت و اختناق حاكم بر عراق و سلطه حزب بعث و صدام، صبورانه و غيرتمندانه مبارزه كرده بودند و هريك زخم هاى كهنه اى از آن روزگار بر پيكر و روح خود داشتند؛ مردانى كه نزديك ترين كسان خود را در اين نبرد نابرابر و مداوم از دست داده و سال ها زير شكنجه مزدوران حزب بعث مقاومت كرده و تاب آورده بودند.فرمانده آنها ابواحمد هنوز مى لنگيد، مردى درشت هيكل و مهربان با لبخند مداومى بر لب ها كه از صبح زود تا ديرهنگام به دنبال هماهنگ كردن امور مجاهدان عراقى و مردم شهر بود و در ميان اين مردان بودند افرادى مثل سيدجاسم موسوى كه اكنون ۳۰ سال سن دارد ولى به ۴۰ ساله ها مى ماند، تكيده و باوقار مردى كه با تمام خانواده درگير اين نبرد پنهان بوده و سال هاى جوانى را در زندان هاى مخوف صدام سر كرده است. كوتاه و آرام سخن مى گويد و بى احساس اما از خلال همين گفت وگوى خشك درمى يابيم كه بر آنها و خانواده هايشان چه گذشته است. فقط لحظه اى خود را جاى او بگذاريد. مردى كه براى نبرد با باطل بر ضد حاكم جور كشورش قيام كرده و در جنگ هشت ساله كمك هاى بسيارى به لشكريان اسلام، بسيجيان و سپاهيان ايرانى رسانده است.
محمد امين ناهيد


*اولين بار چه سالى وارد ايران شديد؟
**اولين بار سال ۱۹۷۵ ميلادى بود، به همراه عده اى ديگر از مجاهدان عراقى به ايران آمديم و از طريق دوستان عرب ايرانى با بچه هاى سپاه آشنا شديم.
*در جنگ ايران و عراق در كدام منطقه بوديد؟
**در منطقه «بادرياك شعيبه» نزديك بصره، آن روزها سنم اجازه نمى داد كه به خدمت سربازى بروم، اصلا دلم نمى خواست كه با ايرانى ها بجنگم. خود را به شيعيان ايرانى نزديك مى ديدم و نبرد با آنها را گناهى نابخشودنى مى پنداشتم. به همين دليل به خواست خود در سمت مكانيك و تعميركار ماشين ها به كار پرداختم. ما مجبور بوديم كه يا به جنگ برويم و يا به سپاهيان عراق خدمت كنيم.
*در كدام منطقه خدمت مى كردى؟
در منطقه شعيبه، يك سال بعد از اينكه من به سن سربازى رسيدم، جنگ پايان يافت، از اينكه در جنگ هيچ نقشى نداشتم شاد بودم. من با ايرانى ها در ارتباط بودم و دلم نمى خواست در جنگ نقشى داشته باشم.
*چرا دستگير شدى؟
**به جرم فعاليت سياسى و همكارى با مجاهدين از طرف اطلاعات عراق (استخبارات) به پادگان شعيبه آمدند و مرا دستگير كردند.
*قبل از دستگيرى چه فعاليت هايى مى كردى؟
**با مجاهدين همكارى داشتم، از شهر «باهور» اسلحه منتقل مى كردم و به مجاهدين مى دادم و آنها را از مرز به خانه شخصى خودم و اطراف مورد اعتماد مى بردم. فعاليت ما به كمك رسانى به مجاهدان خلاصه مى شد و به شكل نامحسوس در خدمت آنها بودم. يكى از افرادى كه با ابوزينب مسوول مجاهدان سپاه بدر در آن منطقه كار مى كرد اطلاع داده بود كه من چه كارى انجام مى دهم و به همين دليل آمدند و مرا بازداشت كردند.
*در چه تاريخى براى اولين بار بازداشت شدى؟
**دقيقا ۱۰/۱۰/۱۹۹۳ بود، چون هنوز جرمم ثابت نشده بود و متهم بودم تا سال ۹۵ در زندان بدون هيچ حكمى ماندم. دوران سختى بود چرا كه هيچ چيز معلوم نبود، آزار مى ديديم و تهديد مى شديم...
*در زمان بازداشت شكنجه هم شدى؟
**بله، بارها و بارها مورد ضرب و شتم قرار مى گرفتم. دستم را با چوب شكستند، با ته كلت به سرم مى زدند، با شلنگ هايى كه داخلش را با سرب پر كرده بودند مرا كتك مى زدند، روى زمين مى كشيدند و با كابل بدنم را كبود مى كردند. دو سال تمام شكنجه مى شدم و در زمان دادگاه اول به اعدام محكومم مى كردند، بعد در دادگاه تجديدنظر حكمم به ۷ سال حبس تبديل شد، آن روزها ۱۷ سال داشتم و در دادگاه بعدى سال ۹۴ حكم آزادى مرا دادند ولى عملا سال ۹۵ آزاد شدم و يك سال بى دليل در زندان ماندم.
*وقتى در زندان بوديد آيا اعتراضى هم كرديد؟
**نه، ابدا اعتراف نكردم. اگر حرفى در تاييد اتهامى كه به من زده بودند مى زدم اعدام مى شدم. به همين دليل هم دائم شكنجه مى شدم. ابتدا قرار بود هفت سال در زندان بمانم، ولى عفو خوردم و فقط ۵/۳ سال زندانى شدم.
*از آن روزها چه خاطره اى دارى؟
**زندان پر از خاطره است. حدود ۱۰ دقيقه مرا با دست بسته از پشت به سقف آويزان مى كردند و همين طور معلق مى ماندم به شكلى كه وقتى مى خواستم غذا بخورم نمى توانستم دستم را بالا بياورم، دستم خشك مى شد، بعضى ها را از يك دست آويزان مى كردند.
*برادرت سيدجابر را به چه علت بازداشت كردند؟
**سيدجابر در ايران بود، وقتى به عراق بازگشت او را به جرم همكارى با سپاه ايران بازداشت كردند، او جزو زندانيان سياسى بود و ۱۶ سال در ايران زندگى مى كرد. او هم دو سال و نيم در زندان بود، وقتى آزاد شدم خانه و اتومبيلم را فروختم تا او را آزاد كنم. او هم هيچ چيز اعتراف نكرد و با پرداخت پول بسيار و رشوه فراوان به لشكر توانستم او را آزاد كنم.
*از خانواده شما چند نفر تيرباران شدند؟
**تقريبا ۵ ماه قبل از حمله امريكا به عراق به علت همكارى در فعاليت هاى سياسى چهار نفر از افراد خانواده ما تيرباران شدند از جمله دايى، پسرعمه، پسرعمو و پسردايى ام.
*از پدر و مادرت برايمان بگو؟
**پدرم قبل از اينكه من بازداشت شوم فوت كرد، اما مادرم با زندانى شدن من و سيدجابر حالت جنون پيدا كرد. فشار روانى بسيار او را از پا درآورد خصوصا اين كه برادر و پسربرادرش را هم محكوم به اعدام كرده بودند، نتوانست تاب بياورد و آنقدر فكر كرد و غصه خورد كه تعادل روانى خود را از دست داد.
*در زندان آيا اجازه ملاقات با شما را مى دادند؟
**تا قبل از دادگاه اصلا اين اجازه را به اطرافيانم نمى دادند ولى وقتى كه به زندان ابوقريب بغداد منتقل شدم و محكوميتم اثبات شد اجازه ملاقات را صادر كردند ولى كسى به ملاقاتم نمى آمد چرا كه آن زمان تمام خانواده ام در ايران بودند، از ترس اين كه اعتراف كنم و خانواده را مورد آزار و اذيت قرار دهند. همه به ايران رفتند. آن روزها ازدواج كرده بودم و سه پسر داشتم. يكى از دوستانم اعتراف كرد و مكان خانواده اش را اطلاع داد، بعد از آن همسرش را در مقابل دوستم شكنجه مى دادند تا او دوباره اعتراف كند و حرف هاى بيشترى بزند.
*اين دوست چه نام داشت، از او برايمان بگو؟
**اباذر شريف نام داشت و ۲۵ ساله بود. اول مقاومت مى كرد و حرفى نمى زد ولى بعد يك اعتراف كوچك كرد و گفت كه ندانسته با مجاهدين همكارى كرده است. براى همين همسرش را دستگير كردند و جلوى او شكنجه دادند تا اسامى مجاهدين را اعلام كند. او اكنون در الشرع بصره ساكن است. نمى دانم ديگر چه اعترافاتى كرد، مدت ها در زندان بود تا عفو خورد و آزاد شد، پسرخاله اباذر، ابوميثم و پسرش در سال ۱۹۹۳ بعد از انتفاضه در يك عمليات استشهادى به شهادت رسيدند. فاصله شهادت اين دو يك دقيقه بود ولى اولى در يك منطقه و ديگرى در يك منطقه ديگر. تمام خانواده ابوميثم به غير از اباذر اكنون در ايران هستند.
*آيا از وضعيت زندان هاى عراق در آن روزها عكس و سندى وجود دارد؟
**بله، من خود عكسى را ديدم كه در آن يك زندانى با شكم پاره كف سلول افتاده و خون اطرافش را رنگين كرده است. زندان هاى بصره دو قسمت است، يكى روى زمين و ديگرى در زيرزمين قرار دارد. زندانى هاى سياسى را در زيرزمين ها نگاه مى دارند، وضعيت اسفناكى دارند. من خود شاهد شهادت چند مجاهد جوان بودم. آن ها را دو نفر از سمت راست و چپ بلند مى كردند و بر زمين مى زدند...
يادآورى خاطرات زندان او را به شدت آزار مى دهد، ديگر نمى خواهد ادامه دهد، او را ديگر با يادآورى تلخ ترين خاطرات زندگى عذاب نمى دهم و وا مى گذارم او را با اين همه سياهى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |