|
معرفت دينى، سيرى از محسوس به نامحسوس
آيا امكان حصول به يقين براى بشر وجود دارد؟ آيا انسان مى تواند به معارف دينى اطمينان داشته باشد و آيا اين اطمينان به او امكان نقد و بررسى عقايدش را مى دهد؟ آيا پيشرفت در علوم تجربى و طبيعى مى تواند به شناخت بهتر امور متافيزيكى و مابعدالطبيعى منجر شود؟اين سوال ها و پرسش هايى نظير اينها، در گفت وگو با دكتر سيد يحيى يثربى، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايى مورد بررسى قرار گرفته اند كه توجه خوانندگان را به آن جلب مى نماييم.
* با توجه به اين كه تاكنون وضعيت موضوعاتى كه به مابعدالطبيعه و متافيزيك مربوط است براى همه بشر مسجل نشده مى توان ادعا كرد كه اين موضوعات قابل شناخت مى باشند؟ مابعدالطبيعه نيز مانند طبيعت براى بشر شناختنى است. اگر وضعيت موضوعاتى مانند تجرد نفس، ازلى بودن عالم و اختيار تا به امروز به گونه اى روشن تعيين نشده است، دليل نمى شود كه هميشه مبهم باقى بماند. امروزه اسرارى از طبيعت با قواى ادراكى بشر كشف شده است كه يك قرن پيش در خيال نيز نمى گنجيد. مگر چند سال پيش قابل تصور بود كه صداى بشر از قاره اى به قاره ديگر برود؟ يا چند صد نفر در سالنى كه چندين تن وزن دارد نشسته، در حالى كه مطالعه مى كنند يا غذا مى خورند يا مى خوابند، از قاره اى به قاره ديگر بروند. براى نسل امروز چه اندازه تحقير آميز و مسخره بود كه شمارى در قرون وسطا مدعى بودند كه حتى طبيعيات و ستاره شناسى و پزشكى را بايد از متون كليسايى بياموزند و انسان را شايسته آن نمى دانستند كه خودش چيزى بفهمد! به همان اندازه تحقيرآميز است كه گمان كنيم بشر هرگز نخواهد فهميد كه نفس مادى است يا مجرد، جهان ازلى است يا نه و اصولا جز موجودات محسوس و مادى موجودات غيرمحسوس و مجرد نيز واقعيت دارند يا نه! من در اين باره با هيوم هم عقيده ام كه بايد اميدوار بود. با هيوم موافقم كه بشر بايد در اين گونه مسايل تا پايان پيش رود واطمينان دارم كه او سرانجام با قرائن و شواهد كافى، براى دست يافتن به واقعيت امر، روبه رو خواهد شد. به ويژه كه مرور پيشرفت بشر در علم و دانش در پهنه هاى گوناگون، بيشتر ما را اميدوار مى كند. اقتضاى عقل و منطق نيز همين اميد و انتظار است. بنابراين، ديدگاه كانت كه به گونه اى جزئى مسايلى را تا ابد خارج از توان انسان مى داند و انسان را قاطعانه از جست وجوى هرگونه راهى جز راه پيشنهادى خود، نااميد مى سازد، چندان منطقى به نظر نمى رسد. درست آن است كه داورى درباره مرزهاى توانايى فهم انسان شتابزده نباشد. چنين نيست كه اگر پيشرفتى در مابعدالطبيعه تا دوران كانت يا دوران ما به دست نيامده، ديگر براى هميشه ناممكن باشد. به نظر مى رسد توصيه ابن سينا منطقى تر باشد كه:« هر چه شنيديم، تا زمانى كه با دليل قاطع مردود نشده است، در حوزه احتمال بگذاريم.» بنابراين در متافيزيك نيز مانند فيزيك با استناد به واقعيت از يك سو و سازماندهى ذهن برخاسته از واقعيت از سوى ديگر، بايد براى گسترش و پيشرفت فهم خود تلاش كنيم و به اندازه توان داورى كنيم. اما اين داورى ها را مطلق و ازلى ندانيم، با اين كه با اطمينان خاطر و بادلايل و قرائن داورى كرده ايم، در نقد دلايل و مبانى و شواهد و قرائن داورى ها تلاش كرده، همواره از تكميل و اصلاح ديدگاه هاى خود غفلت نورزيم. * چگونه مى توانيم مسايل مابعدالطبيعى و متافيزيكى را از راه طبيعت و فيزيك تبيين كنيم؟ تاكنون بسيارى از مسايل متافيزيك از راه فيزيك و طبيعت تبيين شده اند؛ براى مثال اثبات واجب با مطالعه و بررسى ممكنات و حوادث صورت گرفته است. حكما و متكلمان با ملاحظه جهان محسوس و تغييرات و كون و فساد آن، به مكان و حدوث جهان پى برده و از راه امكان و حدوث جهان به اثبات وجود واجب مى پردازند. ملاك سهروردى نيز در نظريه نور و ظلمت، جهان فيزيكى است. سهروردى پيوسته در تبيين نور و ظلمت و اوصاف آنها از تجارب فيزيكى استفاده مى كند؛ براى نمونه تاريك بودن اجسام مادى را با اين دليل توجيه مى كند كه عملا مى بينيم كه اگر نورى بر اجسام نتابد تاريك مى مانند. او همچنين نياز موجودات محسوس را به نور مجرد، با بررسى محسوسات اثبات مى كند. * با توجه به پيشرفت علوم طبيعى و تجربى، چگونه مى توان نظريه هاى متافيزيكى را اصلاح كرد؟ مى توان با توجه به اصل حركت از فيزيك به متافيزيك، عقايد و آراى متافيزيكى و مابعدالطبيعى را نقد كرد. نقد ديدگاه هاى فلسفى نيز با ملاحظه واقعيت و سازمان ذهن امكان دارد. اگر ما در چهار قرن پيش غرب و يك قرن پيش خودمان بوديم، مانند امروز نمى توانستيم در ديدگاه هاى فلسفى گذشته تجديد نظر كنيم، زيرا پيشرفت علوم و دقت هاى جديد علمى و فلسفى، بر توان بشر امروز افزوده است. به همين دليل از متفكران امروز بيشتر از متفكران حتى كمتر از يك قرن پيش دنياى اسلام انتظار مى رود. منطقى نيست كه ما همان انتظارى را كه از محقق امروز فلسفه داريم از ملاهادى سبزوارى كه حدود يك قرن پيش به تفكر فلسفى مى پرداخت داشته باشيم، زيرا او از دستاوردهاى علوم جديد چيزى نمى دانست، از اين رو حق داشت جهان مادى را همانگونه بپندارد كه ابن سينا مى پنداشت؛ اما متفكر امروزى از اين دستاوردها بى خبر نيست. ما به دليل توان بيشترى كه از نسل گذشته داريم، دو كار مى توانيم بكنيم كه براى متفكران مسلمان يك قرن قبل امكان نداشت؛ يكى نقد و اصلاح ديدگاه هاى متفكران گذشته و ديگرى طرح مسايل و موضوعات جديد در قلمرو تفكرات فلسفى. * لطفا درباره وظايف محققان امروز بيشتر توضيح دهيد. اكنون با توجه به دستاورد دانش امروز مى توان در مسايل زيادى به بازانديشى و اصلاح و تكميل ديدگاه ها پرداخت. بر پايه دقت هاى جديد علمى و فلسفى، بايد تغييرات و تحولات با مبانى جديدى تفسير شوند. براى نمونه درباره بخار شدن آب، امروزه بسيار روشن است كه هيچ اتفاقى از گونه معدوم شدن چيزى و موجود شدن چيز ديگرى اتفاق نمى افتد. تنها چيزى كه هست آن است كه در اثر حرارت، مولكول ها فاصله بيشترى پيدا مى كنند؛ بنابراين بخار آب، همان آب است. نه پديده جديدى كه علت فاعلى آن را از نيستى به هستى درآورده باشد. از طرف كار فلسفه و تعهد او، نگاه فراگير به همه پديده هاى جهان هستى است كه عنوان موجود را دارند. چنان كه يك فيلسوف، جسم، روح، خدا، عليت، زمان و جزاينها را بررسى كرده، درباره آنها نظر مى دهد. همچنين بايد درباره پديده هايى چون سياست، حق، قانون، علم، اخلاق، آزادى، جامعه مدنى خانواده، پرورش، آموزش، هنر و جزاينها نظر بدهد. بسيارى از اين مسايل در سنت فلسفى قديم، جدى گرفته نمى شدند؛ اما اكنون متفكران جديد غرب اينگونه مسايل را به گونه اى جدى مورد بحث قرار داده اند. لازم است ما نيز با روش درست و با مطالعات و دقت هاى موجود، در اين مسايل تامل كرده و در اين زمينه ها نيز نظريه پردازى كنيم. يكى از كاستى هاى فلسفه اسلامى امروزه همين است كه هنوز در حالت سنتى خود باقى مانده و به بسيارى موضوعات ملموس و موثر در زندگى بشر توجه نمى كند. ما مى توانيم با روش سير از محسوس به نامحسوس، نيز در هر نمونه اى با توجه به واقعيت از سويى و سازمان ذهن از سوى ديگر، در اين گونه مسايل تامل كرده، خود را هرچه بيشتر به واقعيت نزديك كنيم. بديهى است ترتيب طبيعى مسايل و موضوعات نيز در استنباط نظرات و آرا تاثير خواهد داشت. براى روشن شدن مطلب نمونه هايى از مسايل ياد شده را بيشتر توضيح مى دهم؛ اگر موضوع دين توجيه داشته باشد و انسان به دينى مانند اسلام، با دلايل و شواهد كافى باور همراه با اطمينان ( يقين) داشته باشد، طبعا به خداوندى كه با فرستادن انبيا و تاسيس شريعت، تدبير زندگى بشر را اداره كرده است، باور خواهد داشت. اين باور در يك ترتيب طبيعى و منطقى، پايه بسيارى از قوانين، حقوق و تكاليف خواهد بود. اگر كسى واقعيت دين اسلام و هيچ دين ديگرى را باور نكند، يعنى دلايل و شواهد كافى براى اين باور نداشته باشد، طبعا خود را ملزم نمى داند كه براى قوانين، حقوق و تكاليف، به سراغ آسمان برود، بلكه منشا و منبع همه را طبيعت مى داند و رضايت و توافق انسان ها را تنها عامل تعيين كننده مى داند. بدين سان باورها در يك ترتيب طبيعى و منطقى قرار مى گيرند. ديدگاه ما درباره دين بايد دو نقطه مبهم را روشن كند؛ يكى اين كه آيا تعريف ما از يقين با ايمان و باورهاى مورد انتظار در قلمرو دين اسلام سازگار است؟ ديگر اين كه آيا طرح پيشنهادى ما يعنى سير از فيزيك به متافيزيك در قلمرو باورهاى دينى نيز كارايى دارد؟ من به اين نكته توجه دارم كه جامعه ديندار ما، يقين را به آن معنا كه من تعريف مى كنم، يعنى باور مطمئن با احتمال نقص و خطا نپسندد، زيرا چنين چيزى به مجاز يقين ناميده مى شود. يقين واقعى آن است كه انسان نه تنها به مدلول گزاره، يقين قاطع داشته باشد بلكه به امتناع نقيض آن نيز قطع داشته باشد؛ وگرنه شناخت او ظن و شبه يقين خواهد بود، نه يقين. اما بايد توجه داشت كه ادعاى بزرگى است اگر كسى بگويد همه باورهاى من چنان است كه خلاف آن از محالات مى باشد. بشر نمى تواند حقيقت ناب و مطلق را در اختيار داشته باشد، بلكه تنها تلاش مى كند هرچه بيشتر به او نزديك شود. ترديد ندارم كه اين يقين ناب و بى كم و كاست براى بشر امكان ندارد. * براى اين ادعاى خود چه دليلى داريد؟ شواهد و قراينى براى اين ادعا وجود دارد: ۱- ما براى امكان دسترسى انسان به حقيقت ناب هيچ دليلى نداريم. ۲- حاصل ما از حقايق عينى، انعكاس آثار و تاثيرات و تصويرهاى آنها در قواى ادراكى ماست. ۳- شواهد زيادى داريم كه عقايد انسان ها در باورهاى دينى باطل و ناقص اند. زيرا انسان هاى زيادى به اديان باطل و به اساطير و افسانه ها باور دارند، در حالى كه بطلان باورهاى آنها روشن است و دست كم بطلان با نقصان يكى از دو سوى عقايد مخالف، اجتناب ناپذير است. ۴- ما عملا در بررسى باور هم كيشانمان، بارها كاستى و بطلان مى بينيم. از كجا معلوم كه باورهاى ما نيز باطل يا ناقص نبوده باشند؟! ۵- شريعت و دين اسلام نيز آنچه از ما خواسته است، تقرب و نزديك تر شدن باشد، نه تملك حقيقت يا فضيلت. در شريعت عمل مشروط به توان است و تكليف خارج از توان نداريم. بى ترديد علم از عمل دشوارتر و پيچيده تر است. در جايى كه عمل محدود به توان انسان باشد، علم و باور نيز به اندازه توان اشخاص خواهد بود. ۶- اين ديدگاه به سود دين و مذهب درست و به زيان اديان و مذاهب باطل است، زيرا امروزه دو ديدگاه فريبنده و نادرست مانع پيشرفت بشر و قلمرو شناخت دينى است؛ يكى اين كه اصولا گزاره هاى دينى را بى معنا و تحقيق ناپذير بدانيم. در آن صورت حق و باطل در قلمرو اديان معنا نداشته و هر دين و مذهبى به اندازه دين و مذهب ديگر بى معنا و تحقيق ناپذير خواهد بود. ما بر پايه سير از فيزيك به متافيزيك و از محسوس به نامحسوس و با تعريف جديدمان از يقين، نظريه بى معنا بودن و يا تحقيق ناپذيرى گزاره هاى دينى را مردود و غير منطقى مى دانيم. دوم اينكه يقين انسان خطاپذير است. بديهى است كه با چنين ديدگاهى، پيروان اديان و مذاهب گوناگون باورهاى خود را نقد ناپذير و خطاناپذير و اصلاح ناشدنى دانسته و بر دين و مذهبى كه دارند وفادار و متعصب خواهند ماند. روشن است كه در چنين شرايطى، عينا مانند تحقيق ناپذير دانستن گزاره هاى دينى، باز اديان و مذاهب حق و باطل در يك رديف قرار گرفته، كسى به دين و مذهب خود به ديده نقد و ترديد نخواهد نگريست. اما ديدگاه ما در تعريف يقين به باور مورد اطمينان قابل خطا و نقصان و امكان سير از محسوس به نامحسوس را بپذيرد، خود و ديگران را در نقد باورهايش، مجاز شمرده و با همين نقدها، به كاستى و خطاى باورهايش پى مى برد و براى رسيدن به باورهاى كامل تر و درست تر تلاش خواهد كرد. * لطفا در مورد طرح و روش خود مبنى بر كارايى سير از فيزيك به متافيزيك يا از سير از محسوس به نامحسوس، در قلمرو باورهاى دينى توضيح دهيد. پاسخم به اين پرسش مثبت است. يك فيلسوف بايد اصول و مبناى دين مورد پذيرش خود را با قرائن و شواهد عقلانى توجيه كند. بديهى است كه در اين توجيه ترتيب طبيعى و منطقى مسايل نقش پايه اى خواهد داشت. يك دين در صورتى عقلانى است كه: ۱- پذيرش راستگويى و صدق كسى كه ادعاى نبوت مى كند، بر پايه معجزه باشد كه از مصاديق سير از محسوس به نامحسوس است. ۲- گزاره هاى پايه آن(اصول دين)، مانند گزاره هاى مابعدالطبيعه و متافيزيك، با روش سير از محسوس به نامحسوس(معقول) اثبات مى شود. چنان كه در دين اسلام، وجود واجب، نبوت و تجرد نفس را با روش سير از مشهود به نامشهود اثبات مى كنند. واجب را بر پايه تامل در موجودات ممكن كه محسوس اند، نبوت را بر پايه تامل در مراتب عقل نظرى انسان كه مشهود است و تجرد نفس را هم با دقت در ويژگى ها و آثار جسم كه محسوس است. ۳- منابع تعاليم او و در واقع همان كتاب و سنت را بى تحريف و با اسناد اطمينان بخش در دست داشته باشيم. ۴- تعاليم نبى با حيات طبيعى و نظام مدنى معقول انسان ها سازگار باشد. بديهى است كه همه نمونه هاى ياد شده در اديان موجود جهان شايان بررسى است. بنابراين روش پيشنهادى را مى توان در حوزه اديان نيز به كار بست و به باورهاى قابل اطمينان و در عين حال قابل نقد و بررسى دست يافت. اگر انسان باور خود را به آن اندازه قطعى و همسو با حقيقت بداند كه خلاف آن به كلى محال و ممتنع باشد، ديگر به خود و ديگران اجازه نقد و تحقيق نخواهد داد و اگر نقد و پژوهش نباشد، تفكر بشر دچار جزميت و خام انديشى شده، از هرگونه حركت و نوآورى بى بهره مى ماند. نقد، عنصر سازنده و تنها راه حركت فكرى است؛ بنابراين اگر ديدگاهى در معرفت شناسى چنان باشد كه راه را بر نقد ببندد، آن ديدگاه بسيار زيانبار و خطرناك خواهد بود. به سبب همين اهميت، اين نكته را كمى بيشتر توضيح مى دهم. بايد توجه داشت كه شناخت بر دو بخش قابل تصور است؛ يكى شناخت حضورى و ديگرى شناخت حصولى. در شناخت حضورى، فاعل شناسايى، خودش و خارجى را كه متعلق به شناسايى است، درك مى كند؛ اما در حصولى تصوير، نماد و نشان دهنده آن را درمى يابد. در اولى شىء درك شده براى شخص درك كننده عينا حضور دارد، در حالى كه در نوع دوم شىء درك شده تنها با اوصافش براى ما روشن است نه خودش بى واسطه. در دانش حضورى، عالم عين معلوم را در حيطه ادراكش دارد، اما در دانش حصولى تصوير و توصيف آن را. در علم حضورى مى توان به معلوم اشاره كرد و به خود نشان داد كه من اين را درك كرده ام، اما در علم حضورى اگر نگاه عرفى و ساده نداشته باشيم، بايد تصوير را به خود نشان دهيم كه ما اين تصوير را درك مى كنيم، اما متعلق اين تصوير در اختيار ما نيست. * انسان به چه چيزهايى مى تواند علم حضورى داشته باشد؟ عرفا مى گويند كه انسان در اثر رياضت، در حقيقت هستى فانى مى شود و به شناخت شهودى مى رسد، معرفت شهودى، يعنى اتصال و اتخاذ با خود حقيقت نه تصوير و توصيف آن. بنابراين علوم و معارف ما بيشتر توصيفى هستند. البته به جز داده هاى حسى، اگر بتوان احساس را پيش از ارتباط با مفاهمه، دانش و شناخت شمرد. اين توصيف چه با ذاتيات باشد چه با عوارض، يك توصيف و گزارش است در عين واقعيت و حقيقت ناب. به همين دليل در معرض خطا و كاستى است.ما در تاريخ علم و فلسفه، صدها شاهد و نمونه داريم كه نشان دهنده خطا و كاستى در اين توصيف هاست و نيز صدها نمونه داريم كه نشان دهنده آن است. هميشه نگرش انتقادى انسان به اين ديدگاه ها، راهگشا نيست و اصلاح اين خطاها بوده است. * حرف پايانى: با پذيرش پيشنهاد ما، هميشه نه تنها راه نقد و بازشناسى عقايد و آراى توصيفى باز خواهد بود، بلكه در عمل متفكران و پژوهشگران ملزم به نقد و بررسى باورهاى خود و ديگران خواهند بود.
|