پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۷
۵ شعبان ۱۴۲۹ - ۷ اوت ۲۰۰۸ - سال هشتم - شماره ۲۶۵۳
بسيج و دفاع مقدس
Tel: white
red@javandaily.com
sJavan.jpg
جستجو
pdf PDF
Edition
صفحه نخست
ايران
جهان
اقتصادى
حوادث
اجتماعى
ورزشى
فرهنگى
جوان ورزشى
سراى ايرانى
جامعه
بين الملل
انديشه
بسيج و دفاع مقدس
آرشيو
تماس با ما
به ياد شهداى جمعه خونين مكه
روايت صياد از مرصاد
به ياد شهداى جمعه خونين مكه
روزى كه عربستان حرم امن را نا امن كرد
تلاش دانشمندان اسلامى همواره اين بوده كه جامعه به سوى اجراى درست و كامل عبادات اسلامى رهنمون شود، از جمله اين عبادات اعلام برائت از مشركان در موسم حج است. اين موضع گيرى معنوى جهان اسلام در برابر نظام سلطه و شياطين شرق و غرب، اساسى ترين اصل سياست خارجى امت اسلامى را در برابر كفار و مشركان و منافقان تشكيل مى دهد كه نمايندگان واقعى امت اسلامى يعنى همان حجاج و زائران خانه خدا در سراسر جهان اسلام آن را به گوش سران مستكبر خصوصا آمريكا مى رسانند، مسلمين همواره با كارشكنى دشمنان خصوصا حكومت هاى به ظاهر اسلامى اما در باطن ستيزه جو با اسلام روبه رو بوده اند و حج بيش از ساير عبادات در معرض توطئه ها و دسيسه هاى عوامل سلطه جو قرار گرفته است.
از جمله اين توطئه ها فاجعه جمعه ۶ ذى حجه ۱۴۰۷ ه. ق. است كه ضمن آن حضرت امام خمينى(ره) پيامى درخصوص شهداى بيت الله الحرام بيان فرموده اند كه به فرازهايى از آن اشاره مى كنيم.
گوشه اى از پيام امام (ره)
زائران شريف ايرانى امسال پيام انقلاب و برائت خود را به جهان و به امت اسلام ابلاغ نمودند و با تقديم شهداى بزرگ به پيشگاه مقدس حق از سازندگان و بانيان سياست نه شرقى و نه غربى كعبه خداوند گشتند … ملت بزرگ ايران نيز با تجليل گسترده خود از شهداى و شركت ميليونى خود در راه پيمايى و اعلان برائت از كفر به وظيفه انقلابى و الهى خود عمل نموده اند كه در اينجا لازم است از حضور گسترده آنان و همه اقشار و خواهران و برادران تشكر كنم … اكنون نوبت زائران ديگر كشورها و خصوصا علما و روشنفكران و گويندگان است كه پيام مظلوميت ما را به جهان ابلاغ كنند.
ان شاء الله زائران محترم ايرانى با گام هاى محكم و دلى آرام و قلبى سرشار از رضا و لبى خندان، شادى پيروزى خون بر شمشير و شهادت در كنار خانه خدا را جشن بگيرند و افرادى كه به مدينه منوره مشرف مى شوند سلام شهيدان به خون خفته كعبه و مجروحين خانه امن را به رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام ابلاغ كنند و اين توفيق بزرگ را به محضرشان تبريك بگويند و به راه خود با صلابت و اطمينان ادامه بدهند. از اينكه خداوند هديه ها و قربانيان هاجر وار و اسماعيل گونه اين ملت بزرگ را در كنار خانه خود پذيرفته است سپاسگزار و شاكر باشند كه ان شاء الله خداوند شهداى بزرگ ما را با شهداى صدر اسلام محشور و به بازماندگان آنان صبر و اجر و به مصدومين و مجروحان شفا عنايت فرمايد و شر متجاوزان را به خودشان بازگرداند و آنان را به عقوبت خود كيفر دهد. از خداوند مسئلت مى كنم كه در اين زمان كه همه كفر و همه شرك دست به دست هم داده اند و تصميم و عزم خود را براى شكست امت اسلامى جزم كرده اند و همه ضربه ها را عليه ما به كار گرفته اند ما را در حصار محكم خود و در لواى مرحمت و لطف خود حفاظت فرمايد.
خلاصه ماجراى حمله به زوار خانه خدا
راهپيمايى زائران ايرانى بيت الله الحرام پس از آن كه به محاصره كامل از سوى نيروهاى ويژه در آمد با حمله پليس عربستان سعودى به خاك و خون كشيده شد. خبرگزارى جمهورى اسلامى با اشاره به نظارت شديد دولت عربستان بر اخبار ارسالى از آن كشور، در گزارش كوتاهى از اين واقعه نوشت: گزارش هاى رسيده از مكه مكرمه حاكى است راهپيمايى اعلام برائت از مشركين با حمله پليس سعودى مواجه شد و گروهى از زائران به شهادت رسيده و يا زخمى شده اند. يك گزارش موثق از جده حاكى است شمار شهداى حمله وحشيانه پليس سعودى به زائرين بيت الله الحرام، در آخرين ساعات امروز ۴۱ نفر مى باشد.
همچنين گروه زيادى از زائرين مجروح ايرانى در بيمارستان هاى مكه و هلال احمر جمهورى اسلامى ايران بسترى شده اند.
گزارش هاى رسانه هاى جمعى، به ويژه خبرنگاران اعزامى خبرگزارى جمهورى اسلامى و مصاحبه هاى زائرانى كه در فاجعه جمعه خونين حضور داشتند، گوشه ديگرى از اين جنايت هولناك را كه در آن چهارصد نفر به شهادت رسيدند، براى جهانيان آشكار كردند. خبرگزارى جمهورى اسلامى در مورد چگونگى آغاز فاجعه نوشت: حمله نيروهاى عربستان به تظاهركنندگان، پس از هجوم تعدادى از مزدوران مصرى و عراقى در يك برنامه حساب شده به صفوف تظاهر كنندگان در نزديك بيت الله الحرام، آغاز شد.
اين عوامل پس از به آتش كشيدن چندين دستگاه اتومبيل، زمينه را براى حضور و سركوب راهپيمايان توسط نيروهاى تا دندان مسلح سعودى، آماده كردند. گزارش خبرنگار اعزامى صدا و سيما نيز حاكى است: ماموران امنيتى سعودى در حالى كه از دو طرف خيابان مسير راه پيمايى حجاج بيت الله الحرام را در محاصره كامل داشتند، با گازهاى خفه كننده و تيراندازى هاى مستقيم، به زائران حمله كردند كه در اولين لحظات اين حمله تعداد بسيارى از زنان در اثر خفگى و جمعى ديگر در اثر اصابت گلوله به شهات رسيدند… پس از اين واقعه هولناك، وقتى آمبولانس ها و امدادگران ايرانى براى كمك به مجروحين و جمع آورى شهدا به خيابان ها آمدند، پليس سعودى تعدادى از امدادگران را نيز به شهادت رساند.
بسيارى از مجروحين به بيمارستان هاى سعودى منتقل شده اند ولى پليس از عيادت مجروحين ممانعت نموده و از تحويل اجساد مطهر شهدا خوددارى مى كند. حجت الاسلام والمسلمين كروبى سرپرست حجاج ايرانى در گفت و گو با خبرنگار صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران، با اشاره به موافقت قبلى مقام هاى عربستان با برگزارى راهپيمايى برائت از مشركين، درباره برنامه هاى از پيش طراحى شده اين كشور براى حمله به صفوف راهپيمايان گفت: راهپيمايى كه شروع شد، يك مقدار جلو رفتيم، دقيقا معلوم شد كه برنامه تنظيم شده اى براى برخورد با حجاج ريخته شده است: اولا بسيارى از راه ها را بسته بودند، ثانيا پليس ها بدون اونيفورم نظامى و مامورين به صورتى هماهنگ با داشتن وسايل فراوان گمارده شده بودند و سنگ و چوب و شيشه هاى از قبل آماده شده را مثل باران روى جمعيت مى ريختند. مردم هم بدون اين كه عكس العملى نشان بدهند فقط تكبير مى گفتند. در كنار اين سنگ و چوب ها كه مامورين فرو مى ريختند، پليس هم با باتوم به راهپيمايان حمله كرد. پس از شروع تيراندازى، مردم ما قصد مقاومت نداشتند و دستور هم بود كه مقاومت نكنند.
جمعيت هم به خاطر اين كه مردم عادى و زن ها در فشار قرار نگيرند، شروع به عقب نشينى كردند. اين عقب نشينى باز يك روزنه نجاتى بود، ولى سعودى ها راه هاى پشت سر را هم به شدت بسته بودند و با ضرب و شتم، فشار مى آوردند و بدين گونه از سمت جلو كه به حرم ختم مى شد و همچنين از عقب كه به سمت بعثه منتهى بود، جمعيت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و به نظر من تلفات در سمت جلو و عقب صف راهپيمايان خيلى زياد بود. سرپرست حجاج ايرانى در يك جمع بندى از وقايع قتل عام زائران خانه خدا به دست مامورين امنيتى سعودى، گفت: اولا بايد گفت، راهپيمايى همانند راهپيمايى سال گذشته آرام شروع شد و قطعا اگر عربستان تهاجم را شروع نكرده بود، هيچ حادثه اى رخ نمى داد. ثانيا عربستان اين برنامه را حساب شده شروع كرد و حتى نظرش متفرق كردن جمعيت هم نبود براى اين كه اگر مى خواست متفرق كند، آب مى پاشيد، تيراندازى هوايى مى كرد و يا عده اى را از جلو مى زد و راه گريز براى جمعيت مى گذاشت، اما جمعيت مورد تهاجم به هر طرف كه مى خواستند فرار كنند، مى ديدند از آن جا هم محاصره شده اند و مامورين سعودى آنها را مى زنند. وبدين ترتيب بود كه زائران وحجاج بيت الله الحرام در حرم امن الهى اين چنين به خاك وخون كشيده شدند وفرياد مظلوميت شيعيان را به گوش جهانيان رساندند.روحشان شاد وراهشان پر رهرو باد.
روايت صياد از مرصاد
همه سيانور خورده بودند
خلبان ها ساعت ۵ صبح آماده شوند با خلبانان حمله مى كنيم. ايشان به فرمانده هوانيروز زنگ مى زند و مى گويد: من شمخانى هستم. فرمانده هوانيروز مى گويد: من به آقاى شمخانى ارادت دارم ولى از كجا بفهمم كه پشت تلفن شمخانى باشد منافق نباشد تلفن را من گرفتم.
دو سه روز پيش از عمليات مرصاد و يا چهار پنج روز پيش از آن دشمن (عراقى ها) سوء استفاده مى كرد. جمهورى اسلامى تازه داشت قطعنامه را مى پذيرفت كه عراقى ها سوءاستفاده كردند. فكر كردند جنگ تمام شد و ما هيچ آمادگى نداريم آمدند از چهارده محور در غرب كشور هجوم آوردند. تنگه با وسيى تنگه هوران تنگه ترشابه بعد هم پاسگاه هدايت پاسگاه خسروى تنگاب نو تنگاب كهنه نفت شهر سومار سرنى تا مهران حدود چهارده محور. دشمن آمد داخل رزمندگان ما را دور زدند. ما تا آن روز چهل تا پنجاه هزار اسير از آنها داشتيم و آنها اسير از ما كمتر داشتند. اين علميات خيلى وحشتناك بود! دلهايمان را غم فراگرفت تا آنجا كه امام فرموده بود: ديگر نجنگيد.
من توى خانه بودم كه يك دفعه ساعت ۳۰/۸ شب معاون عمليات ستاد كل كه در آن موقع يكى از برادران سپاه بود به من زنگ زد و گفت: فلان كس! دشمن از سرپل ذهاب گردنه پاتاق با سرعت به جلو مى آيد. همين جورى سرش را انداخته پايين مى آيد. من گفتم: كدام دشمن ! اگر از يك محور دارد مى آيد پس چه جور دشمن است ! گفت: نمى دانيم. گفت: همين طور آمده الان به كرند هم رسيده و كرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق مى شود كرند بعد از كرند مى شود اسلام آباد غرب و سپس مى آيد به كرمانشاه. گفت: همين جور دارد جلو مى آيد. گفتم: اين چه جور دشمنى است گفت: ما هيچى نمى دانيم. گفتم: حالا از ما چه مى خواهيد گفتند: شما بياييد برويد منطقه. خلاصه گفتم: اول يك حكمى بنويسد كه من رفتم آنجا نگويند تو چه كاره اى درست است نماينده حضرت امام هستم ولى نمايندگى حضرت امام از نظر فرماندهى نقشى ندارد. او گفت: هر حكمى مى خواهى بگو ما مى نويسيم. ما هر چه فكر كرديم ديديم مغزمان كار نمى كند. حواسمان پرت شد كه اين دشمن چه كسى است. آخر گفتم: فقط به هواپيما بگوييد كه ساعت ۳۰/۱۰ آماده بشود ما با هواپيما برويم به كرمانشاه. هواپيما آماده كردند. ساعت۳۰/۱۰ رفتيم كرمانشاه. رسيديم كرمانشاه ديديم اصلا يك محشرى است. مردم از شدت وحشت ريخته اند بيرون شهر. اين جاده بين كرمانشاه بيستون تقريبا حالت بلوارى دارد. تمام پر آدم يعنى اصلا هيچ كس نمى تواند حركت كند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شديم پياده شويم ماشين گرفتيم، رفتيم تا رسيديم. تا ساعت ۳۰/۱ شب ما دنبال اين بوديم اين دشمنى كه دارد مى آيد كيست ساعت۳۰/۱ شب يك پاسدارى سراسيمه و ناراحت آمد گفت: من اسلام آباد بودم ديدم منافقين آمدند ريختند توى شهر (تازه فهميدم منافقين هستند ريختند توى شهر) شهر را گرفتند و آمدند پادگان ارتش را كه آن موقع ارتش آنجا نبود ارتش همه توى جبهه ها بودند فقط باقى مانده آنها بودند گرفتند.
فرمانده سرهنگى بود كه حرفشان را گوش نمى كرد. همانجا اعدامش كردند و مى خواستند بيايند به طرف كرمانشاه توى مردم گير كردند، چون مردم بين اسلام آباد تا كرمانشاه، با تراكتور، ماشين و هر چى داشتند ريختند توى جاده. پس نخستين كسى كه جلوى آنها را گرفته بود خود مردم بودند. من به آقاى شمخانى كه آن وقت معاون عملياتى در ستاد كل بود گفتم: فلان كس! ما كه الان كسى را نداريم با كدام نيرو دفاع كنيم نيروهامون هم توى جبهه مانده اند. اينجا كسى را نداريم. هوانيروز همين نزديك است زنگ بزن به فرمانده آنها خلبانها ساعت ۵ صبح آماده شوند من مى روم توجيه شان مى كنم. (از زمين كه كسى را نداريم. ) با خلبانان حمله مى كنيم. ايشان به فرمانده هوانيروز زنگ مى زند و مى گويد: من شمخانى هستم. فرمانده هوانيروز مى گويد: من به آقاى شمخانى ارادت دارم ولى از كجا بفهمم كه پشت تلفن شمخانى باشد منافق نباشد تلفن را من گرفتم. من بيشتر خلبان ها را مى شناختم چون با بيشتر آنها خيلى به ماموريت رفته بودم. همه آنها آشنا هستند. همين طور زنگ زدم اسمش انصارى بود. گفتم: صداى من را مى شناسى تا صداى ما را شنيد گفت: سلام عليكم و احوالپرسى كرد. فهميد. گفتم: همين كه مى گوييد درست است. ساعت ۵ صبح خلبانها آماده باشند تا من توجيه شان كنم. صبح تا هوا روشن شد شروع كنيم وگرنه اگر منافقين بريزند اوضاع خراب مى شود. ۵ صبح ما رفته بوديم و همه خلبانها توى پناهگاه آماده بودند توجيه شان كرديم كه اوضاع خراب است دو تا بالگرد جنگى كبرى يك ۲۱۴ آماده بشوند و با من بيايند. اول ببينم كار را از كجا شروع كنيم. بعد بقيه آماده باشند تا گفتيم بيايند. اين دو تا كبرى را داشتيم. خودمان توى بالگرد ۲۱۴ جلو نشستيم. گفتم: همين جور سر پايين برو جلو ببينيم اين منافقين كجايند. همين طور از روى جاده مى رفتيم نگاه مى كرديم مردم سرگردان را مى ديديم. ۲۵ كيلومتر كه گذشتيم رسيديم به گردنه چار زبر كه الان نامش را گذاشته اند گردنه مرصاد.
من يك دفعه ديدم وضعيت غير عادى است با خاكريز جاده را بستند. يك عده پشتش سنگر گرفتند و با تفنگ سبك مى جنگند. اصلا من اسم اينها را ملايكه مى گذارم. اينها از كجا آمده بودند كى به آنها ماموريت داده بود ! معلوم نبود. بالگرد داشت مى رفت. يك دفعه نگاه كردم مقابل اون ور خاك ريز پشت سر هم تانك خودرو و نفربر همين جور چسبيده بودند و همه معلوم بود مربوط به منافقين است و فشار مى آورند تا از اين خاكريز رد بشوند. گردانى بوده از سپاه از همين تيپ انصار الحسين مال همدان. اينها عازم منطقه جنوب بودند توى مسير مى آيند با اينها روبه رو مى شوند. همانجا خاكريز مى زنند. شايد ۵۰ درصد اين گردانها شهيد مى شوند ولى كسى از خاكريز گذر نمى كند. به خلبانها گفتم: دور بزنيد وگرنه ما را مى زنند. به اينها گفتم: برويد از توى دشت يعنى از بغل برويم. رفتيم از توى دشت از بغل. معلوم شد كه حدود ۳ تا۴ كيلومتر طول اين ستون است.
من كلاه گوشى داشتم. مى توانستم صحبت كنم. به خلبان گفتم: اينها را مى بينيد اينها دشمنند برويد شروع كنيد به زدن تا بقيه هم برسند. خلبان هاى دو تا كبرى ها رفتند به طرف ستون ديدم هر دويشان برگشتند. من يك دفعه داد و بيدادم بلند شد گفتم: چرا برگشتيد گفتند: بابا! ما رفتيم جلو ديديم اينها همه خودى اند. چى چى بزنيم اينهارو ! خوب اينها ايرانى بودند ديگه مشخص بود كه ظاهرا مثل خودى ها بودند و من هر چه سعى داشتم به آنها بفهمانم كه بابا! اينها منافقند گفتند: نه بابا! خودى را بزنيم! براى ما مساله دارد. فردا دادگاه انقلاب فلان. آخر عصبانى شدم گفتم بنشين زمين. او هم نشست زمين. ديديم حدودا ۵۰۰ مترى ستون زرهى نشسته ايم و ما هم پياده شديم و من هم به خاطر اينكه درجه هايم مشخص نشود از اين بادگيرها پوشيده بودم كلاهم را هم انداخته بودم توى بالگرد.
عصبانى بودم ناراحت كه چه جورى به اينها بفهمانم كه اين دشمن است. گفتم: بابا! من با اين درجه ام مسئولم. آمدم كه تو راحت بزنى. مسئوليت با منه. گفت: به خدا من مى ترسم. من اگر بزنم اينها خودى اند ما را مى برند دادگاه انقلاب. حالا كار خدا را ببينيد! منافقين مثل اينكه متوجه بودند كه ما داريم بحث مى كنيم راجع به اينكه مى خواهيم بزنيم آنها را. منافقين سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. حالا من خودم توپچى بودم. اگر من مى خواستم بزنم با اولين گلوله مغز بالگرد را مى زدم. چون با توپ خيلى راحت مى شود زد. فاصله يا برد ۲۰ كيلومترى مى زنيم حالا كه فاصله ۵۰۰ مترى خيلى راحت مى شود زد. اينها مثل اينكه وارد هم نبودند زدند. گلوله ۵۰ مترى ما كه به زمين خورد من خوشحال شدم چون دليلى آمد كه اينها خودى نيستند. گفتم: ديدى خودى ها را ؟اينها بچه كرمانشاه بودند. با لهجه كرمانشاهى گفتند: به على قسم الان حسابش را مى رسيم. سوار بالگرد شدند و رفتند. جاتون خالى. اولين راكتى كه زد كار خدا بود اولين راكت خورد به ماشين مهماتشان. خود ماشين منفجر شد. بعد هم اين گلوله ها كه داخل بود مثل آتشفشان مى رفت بالا. بعد هم اينها را هر چه مى زدند از اين طرف جايشان سبز مى شدند باز مى آمدند.
من ديگه به بالگرد كبرى گفتم: بچه ها! شماها بزنيد. ما بريم به دنبال راه ديگه. چون فقط كافى نبود كه از هوا بزنيم بايد كسى را از زمين گير مى آورديم. ما ديگه رفتيم شناسايى كرديم. يك عده توى سه راهى روانسر يك عده توى بيستون فلاكپ هر چه گردان بود اينها را با بالگرد سوار مى كرديم دور اينها مى چيديم. مثل كسى كه با چكش مى خواهد روى سندان بزند اول آزمايش مى كند بعد مى زند كه درست بخورد. ما ديگه با خيال راحت دور آنها را گرفتيم. محاصره درست كرديم. نيروهاى سپاه هم پس از ۲۴ ساعت از خوزستان رسيد. نيروهاى ارتش هم از محور ايلام آمد. حال بايد حساب كنيد از گردنه چار زبر تا گردنه حسن آباد ۵ كيلومتر طولش است. همه اينها محاصره شدند ولى هرچى زده بوديم باز جايش سبز شده بود. بعد از ۲۴ ساعت با لطف خداوند اينان چه عذابى ديدند. . . بعضى از آنها فرارى مى شدند. توى اين شيارهاى ارتفاعات كه شيارها بسته بود راه نداشت هر چه انتظار مى كشيديم نمى آمدند. مى رفتيم دنبال آنها مى ديديم مرده اند. اينها همه سيانور خورده بودند و خودشان را كشته بودند. توى اينها دخترها مثلا فرماندهى مى كردند. از بى سيم ها شنيده مى شد: زرى زرى! من به گوشم. التماس درخواست چه بكنند اوضاع براى آنها خراب بود. ما ديديم اينها هم منهدم شدند. . .
بعد گفتيم برويم دنباله اينها را ببنديم كه فرار نكنند. باز دوباره دو تا بالگرد كبرى گير آورديم و يك بالگرد ۲۱۴ كه رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلام آباد رد مى شدم جاده را نگاه مى كردم كه ببينم منافقين چگونه رفت و آمد مى كنند. ديديم يك وانت با سرعت دارد مى رود. حقيقتش دلمون نيامد كه اين يكى از دستمون در برود. به خلبان كبرى گفتم: از بغل با اون توپت - توپ ۲۰ ميلى مترى خوبى دارند كه از ۲-3 كيلومترى خوب مى زند- يك رگبارى بزن ترتيبش را بده. گفت: اطاعت مى شه. تا آمدم بجنبم ديدم بالگرد رفته بالاى سرش مثل اينكه مى خواهد اينها را بگيرد من گفتم: جلو نرو زيرا اگر بروى جلو مى زنندت. يك دفعه بالگرد را زدند ديدم بالگرد رفت خورد به زمين شخم زده. يك دود غليظى مثل قارچ بلند شد مثل اينكه دود از كله ما بلند شد كه اى كاش نگفته بوديم: برو! اشتباه كردم. حالا چكار كنيم خلبان را نجات بدهم ما را هم مى زدند. آنجا پر منافق بود. به هر صورت خلبانها را راضى كردم كه برويم يك آزمايش كنيم ببينيم مى توانيم كه خلبان را نجات بدهيم. ديديم بالگرد دومى گفت: من توپم كار نمى كند نمى توانم پشتيبانى كنم. برويم آنجا مى زنند. گفتم: هيچى اينها كه شهيد شدند برويم به طرف ادامه هدف. رفتيم محل را شناسايى كرديم.
حدود يكى دو گردان نيرو را من توى گردنه پاتاق پياده كردم و راه را بر آنها بستم كه فرار نكنند. برگشتيم شب شد. صبح ساعت ۸ بود كه من توى طاق بستان بودم. يك دفعه تلفن زنگ زد. فرماندهى هوانيروز گفت: فلان كس! دو تا خلبان پيش من هستند دو تا خلبانى كه ديروز گفتى شهيد شدند. گفتم: چى من خودم ديدم شهيد شدند! گفت: آنها آمدند. بعد خودمان را به خلبانها رسانديم. تعريف كردند و گفتند: ما رفتيم آنها را از نزديك كنترل كنيم ما را زدند. سيستم هاى فرمان بالگرد قفل شد يعنى ديگه كنترل نبود. ما فقط با هنر خودمان زديم به خاك به صورت سينمال كه سقوط نكنيم. وقتى زديم يك دفعه ديديم موتور دارد آتش مى گيرد ولى ما زنده ايم. هنوز يكى از كابين ها باز مى شد. لكن كابين ديگرى باز نمى شد قفل شده بود. شيشه اش را با سنگ شكستيم آمديم بيرون دوتايى از اين دود استفاده كرديم و به طرف تپه مقابل فرار كرديم. بعد منافقين كه آمدند ديدند جايمان خالى است رد پايمان را ديدند و ديدند كه ما داريم پاى تپه مى رويم. افتادند دنبال ما. بالاى تپه رسيديم. نه اسلحه اى داريم نه چيزى. خدايا! (شهادتين را مى گفتيم). كار خدا يك دفعه ديديم از طرف ايلام دو تا كبرى آمدند. اصلا چه جورى شد كه يك دفعه اونجا پيدا شدند ! آمدند به طرف جاده شروع كردند به زدن اينها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اينها از اين ور فرار مى كنند ما از اون ور فرار مى كنيم. ما هم از فرصت استفاده كرديم به طرف روستاهايى كه فكر كرديم داخل آنها ديگه منافق نيست رفتيم. بعد رسيديم به روستا و خيالمان راحت شد كه ديگر نجات پيدا كرديم. تا رفتيم توى روستا مردم دور ما را گرفتند. منافقين! منافقين! گفتيم: بابا! ما خودى هستيم. ما خلبانيم. گفتند: نه شما لباس خلبانى پوشيديد و شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا يكى از برادرهاى سپاه اونجا پيدا شد و گفت: شما كى را داريد مى زنيد كارتشان را ببينيد. كارتمان را ديدند گفتند: نه بابا! اينها خلبانند. شروع كردند روبوسى با يك پذيرايى گرم. صبح هم بالگرد كبرى آنجا پيدا شده بود. بالگرد كميته ساعت ۸ آنها را رسانده بود به محل پايگاه كه آنها را ما حالا ديديم. به هر حال خداوند متعال در آخر اين روز جنگ يا عمليات مرصاد به آن آيه شريفه عمل كرد كه خداوند در آيه شريفه مى فرمايد: با اينها بجنگيد من اينها را به دست شما عذاب مى كنم و دلهاى مومن را شفا مى دهم و به شما پيروزى مى دهيم. (توبه-۱۴) و نقطه آخر جنگ با پيروزى تمام شد كه كثيفترين و خبيث ترين دشمنان ما (منافقين) در اينجا به درك واصل شدند و پيروزى نهايى ما يك پيروزى عظيمى بود.
يادداشت بسيج و دفاع مقدس
تبليغات نادرست و مظلوميت شهدا
محمد على آقاميرزايى
آمده بود مثل دفعات قبل كه مطلبى را تحويل دهد و برود. همسر شهيدى كه دستى در نوشتن دارد و براى جوان گفت وگو و گزارش تهيه مى كند و با وجود اين كه به اين كار به عنوان حرفه مى نگرد اما دغدغه اصلى او كار براى شهيدان و فرهنگ ناب ايثارگرى است. گرفته بود و مغموم. علت را جويا شدم و همين كافى بود تا بغض در گلو مانده اش بشكند و با دلگيرى بسيار درددل كند.
بارها برايمان صحبت كرده بود و از اين كه جامعه به خانواده شهدا نگاه نادرستى دارد ناخشنود. مى گفت آنقدر كار براى خانواده شهدا را در بوق و كرنا كرده اند كه ديگران مى پندارند تمام امكانات زندگى در اين كشور به اين قشر تعلق يافته است و دلش مى خواست كه خبرنگاران ته و توى اين امكانات را در بياورند تا مردم بدانند كه بسيارى از اين باورهاى نادرست به خاطر سوءمديريت عده اى است كه كار براى شهيد و خانواده آنان را دستاويزى براى تبليغ و ترفيع قرار داده اند. اما اين بار از چيز ديگرى دلگير بود. روز قبل دلش هواى گفت وگو با شهيدش را كرده بود. از تهران كوبيده و خود را به ورامين رسانده بود و در گرماى طاقت فرسايى كه مى گويند در اين سال ها بى سابقه بوده است، ساعت ۵‎/۵ بعدازظهر به گلستان شهداى حسين رضاى ورامين كه كنار راه آهن و سيلوى ورامين و كارخانه قند واقع است رسيده بود. مى گفت يك سال و چهار ماه است كه اين گلستان را بازسازى كرده اند و به حسينيه اى تبديل كرده اند و به خاطر تزيينات داخل آن فقط در ساعات بخصوصى مثلا ۹صبح تا ۵ بعدازظهر آن را باز مى كنند. آنقدر دلش هواى درددل با شهيدش را داشته كه تا ساعت ۸ شب منتظر مى ماند تا كسى پيدا شود و در بگشايد و او را بر مزار شهيدش راه دهد. مى گفت عده اى مى آمدند از پشت در فاتحه مى خواندند و مى رفتند و روى ديوار شعارهاى بسيارى نوشته بود كه به غير از ناسزا و لعنت بر كسى كه در را قفل كرده جملاتى مثل از مزار شهدا سوءاستفاده مى شود و به جاى زيارت عاشورا و دعاى ندبه در مزار را بگشاييد تا خانواده ها هر وقت دلشان گرفت و خواست بر مزار شهيدشان حاضر شوند. خلاصه ساعت ۸ شب در تاريكى مطلق حسينيه و گرگ و ميش غروب راه تهران را پيش گرفته بود و ديگر از اين همه علافى و زيارت نكردن قبر شوهر شهيدش نااميد و دلتنگ. راه ترويج فرهنگ ايثارگرى برگزارى سمينارها و كنگره ها و آذين بستن مزار شهدا نيست و بدبينى مردم هم بى دليل نيست. اعتراف به اشتباه شجاعتى است كه مسوولان بايد از خود نشان دهند و از هر كجا جلوى كار اشتباه را كه بگيريم موفق خواهيم شد. بارى بگذريم شهدا و خانواده هاى شان، جانبازان و ايثارگران و يادگاران دفاع مقدس مظلوم هستند، درست مثل امام شهيدان حسين (ع) و يارانش.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |